پاسخ امام بر دل منصور مؤثر افتاد و اندكى در انديشه فرو رفت و پس از آن سرش را بلند كرد و به گونهاى جز آنكه قبلا با امام مواجه شده بود رو به امام كرد و ايشان را نزديك خود كرد و محاسن مبارك آن حضرت را به عطر آميخت و از ايشان عذر خواهى كرد و آنچنان كه در روايت آمده به فضل بن ربيع گفت : براى ابا عبد اللّه پاداشى نيكو فراهم كن و تا خارج از كاخ ، ايشان را بدرقه كرد امام نيز درحالىكه خداوند متعال از كسانى كه وجود امام بر ايشان گران بود همانگونه كه وجود پدرانش نيز تنها به اين علت كه آنها از اهل بيت بودند و تجسّم حق و عدالت و نيكى در همهء كارهايشان بودند بر آن ستمگران بنى اميه كه در رفتار و كردار خود تجسم باطل و ستم و طغيان بودند ، گران مىآمد ، آن حضرت را مصون داشت به خانهء خود بازگشت .
بار ديگر نيز محمد بن ربيع را به حضور امام فرستاد و به او دستور داد در همان حالى كه او را يافت ايشان را نزد وى آورد . محمد بن ربيع مىگويد : وقتى وارد خانهء آن حضرت شدم ايشان را در حال نماز يافتم . وقتى نمازشان پايان يافت به او گفتم : امير المؤمنين ترا احضار كرده و برخيز تا برويم . فرمود : اجازه ده تا لباسم را بپوشم . گفتم : نمىتوانم اين كار را بكنم زيرا مأمورم تا بر همان حالتى كه ترا يافتم با خود ببرم و حضرت را در همان حال آوردم و به حضور منصور كه كينه ايشان را به دل گرفته بود رساندم وقتى نگاه منصور به ايشان افتاد ، گفت : اى جعفر ، آيا نمىخواهى رشك خود و دشمنىات را با اين خانوادهء بنى عباس ، رها كنى . اين كار تنها از شدت حسادت تو سرچشمه مىگيرد و تو نخواهى توانست به آنچه فكر مىكنى نايل آيى . امام ( ع ) فرمود : به خدا كه اى امير المؤمنين من از اين گونه كارها نكردهام من در دوران بنى اميه نيز بودم و مىدانى كه آنها از هر كس ديگرى دشمنى بيشترى با ما داشتند و هيچ حقى هم در خلافت نداشتند و با اين حال به خدا سوگند كه عليه آنها كارى نكردم و اظهارات بدى از من عليه آنها ، از من نشنيدند حال چگونه با تو اين كار را بكنم درحالىكه تو پسر عموى منى و از هر كس ديگر به من نزديكترى . منصور ساعتى خاموش ماند . آنگاه بالشتكى را كه كنارش بود بلند كرد و از زير آن بستهء نامهها را درآورد و آنها را به سوى او پرت كرد و گفت : اينها نامههاى تو به مردم خراسان است كه آنها را به شكستن بيعت من و بيعت با خود فرا خواندهاى . امام فرمود : به خدا سوگند من چنين نكردهام و مىدانى كه اگر قصد اين كار را داشته باشم برايم كارى ندارد . آنگاه منصور خاموش شد و دستش را به شمشير برد و به اندازه يك وجب از آن را بيرون كشيد و دوباره به جاى خود گذاشت و گفت : اى جعفر آيا خجالت نمىكشى كه با اين موهاى سپيد و سن خود
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 279
مساهمون: هاشم معروف الحسني
ص٢٧٩