از چه هنگام مردم خراسان شيعهء تو شدهاند ؟ آيا تو ابو مسلم را در آنجا برانگيختى و آيا كسى از مردم آنجا را به نام مىشناسى ؟ پس چگونه در حالى كه آنها را نمىشناسى و تو را نمىشناسند شيعيان تو هستند ؟ عبد اللّه در پاسخ ايشان گفت : اين سخن تو كاملا بجاست . امام صادق ( ع ) فرمود : خدا مىداند كه من ، اندرزدهى به هر مسلمانى را وظيفه خود مىدانم و چگونه آن را از تو دريغ كنم تو خلافت را براى خود آرزو مكن كه اين دولت ، از آن اينان خواهد بود .
« سدير الصيرفى » نيز بر آن حضرت وارد شد و گفت : اى ابا عبد اللّه ( امام صادق ( ع ) چرا كارى نمىكنى ؟ فرمود : براى چه اى سدير . گفت : چون هواداران و شيعيان و ياران بسيارى دارى . فرمود : اى سدير ممكن است تعدادشان چقدر باشد ؟ گفت :
صد هزار . امام با شگفتى فرمود : صد هزار ! گفت : آرى و حتى دويست هزار . آنچنان كه در برخى روايات آمده به او فرمود : اگر به تعداد ياران پيامبر ( ص ) در بدر داشتم قيام مىكردم . و هنگامى كه هاشميها با محمد بن عبد اللّه بن حسن بيعت كردند امام جعفر صادق ( ع ) به ايشان فرمود : اين كار را نكنيد كه خلافتى براى شما در كار نيست و با دست بر پشت ابو العباس سفاح زد و سپس با دست بر شانهء عبد اللّه بن الحسن زد و فرمود :
به خدا سوگند كه اين خلافت نه براى تو و نه براى دو فرزند تست ولى براى آنهاست و دو فرزندت ، كشته مىشوند . آنگاه امام صادق ( ع ) برخاست و بر دست عبد العزيز بن عمران زهرى تكيه داد و فرمود : آيا صاحب لباس زرد ( يعنى منصور دوانيقى ) را ديدهاى ؟ زهرى گفت : آرى اى فرزند رسول خدا . فرمود : او وى را خواهد كشت . گفتم :
آيا محمد را مىكشند ؟ فرمود : آرى . پيش خود گفتم كه به خداى كعبه سوگند به او حسادت مىورزد آنگاه عبد العزيز گفت : به خدا سوگند از دنيا نرفتم مگر آنكه ديدم كه منصور آن دو را كشت .
و در روايت ديگرى در توصيف مجلسى كه امام جعفر صادق ( ع ) و عبد اللّه بن - الحسن و سفاح و منصور در آن حضور داشتند آمده است كه امام صادق به عبد اللّه فرمود :
به خدا سوگند كه اين كار نه براى تو و نه براى دو فرزند تست و بلكه از آن اينان ( و اشاره به سفاح و منصور كرد ) و فرزندانشان است و همچنان در ميان آنها خواهد بود تا اينكه كودكان را همه كاره كنند و با زنان مشورت نمايند و بنا به ادعاى راوى ، امام افزود . اين كس ( با اشاره به منصور ) او را در احجار الزيت مىكشد و پس از او برادرش را مىكشد . آنگاه امام با خشم و درحالىكه ردايش را جمع مىكرد و مىكشيد ،
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 249
مساهمون: هاشم معروف الحسني
ص٢٤٩