آن را در كتابش حلال گردانده و رسول خدا ( ص ) نيز آن را سنت خود قرار داده بود و اصحابش بدان عمل كردند . عبد اللّه به ايشان گفت : ولى عمر بن الخطاب آن را نهى كرد . امام فرمود : تو بر سخن دوست خود ( عمر ) باش و من به سخن رسول خدا عمل مىكنم . عبد اللّه بن معمر در پاسخ ايشان گفت : آيا راضى مىشوى كه زنانت ( همسرانت ) اين كار را بكنند ؟ و چه كسى در مورد زنان متعه را روا داشته است اى احمق ؟ كسى كه آن را در كتابش حلال گردانده و براى بندگانش روا داشته است از تو و آن كس كه متكلفانه نهى كرد ، بسى غيرتمندتر است . و تو آيا راضى هستى كه يكى از زنان حرمسرايت به نكاح زير يكى از بافندگان يثرب ، قرار گيرد ؟ گفت : خير . فرمود :
پس چرا آنچه را كه خدا حلال كرده حرام مىكنى . گفت : من حرام نمىكنم ولى آن بافنده در شأن من نيست ؟ امام باقر فرمود : ولى خداوند كارش ( بافندگى ) را مىپسندد و خواستهاش را برآورده كرد و او را به ازدواج حورى بهشتى ، درآورد . حال تو از كسى كه خداوند هوايش را دارد دورى مىجويى و كسى را كه در بزرگى و مقام ، با حوريان بهشتى در يك مقام است ، دست كم مىگيرى . عبد اللّه خنديد و گفت : سينههاى شما را كشتگاه درختان دانشى مىيابم كه ميوههايش از آن شما و برگهايش نصيب مردم مىشود .
و در روايت ديگر ابا بصير آمده است كه روزى امام باقر به اتفاق گروهى از يارانش در خانهء خدا نشسته بود كه طاووس يمانى به اتفاق گروهى از مردم وارد شد و به امام گفت : اجازهام مىدهى سؤالى كنم ؟ فرمود : اجازهات مىدهم هر سؤالى دارى بكن .
پرسيد : چه هنگام يك سوم مردم هلاك گرديدند ؟ امام فرمود : مثل اينكه اشتباه گفتى و منظورت آن است كه چه هنگام يك چهارم مردم هلاك شدند . گفت : آرى منظورم همين بود اى فرزند رسول خدا ؛ امام ( ع ) پاسخ داد روزى كه قابيل ، هابيل را كشت يك چهارم مردم كشته شدند زيرا جز آدم و حوا و قابيل و هابيل كسى روى زمين نبود لذا با مرگ هابيل ، يك چهارم آنها هلاك شدند . طاووس گفت :
كدام يك از آنها - قاتل يا مقتول - پدر مردم بشمار مىآيد ؟ امام ( ع ) فرمود : نه اين و نه آن بلكه شيث بن آدم ، پدر مردم بود . پرسيد : براى چه آدم ، نام آدم گرفته است ؟
فرمود : چون گل او را از لايهء زيرين زمين سرشتند . پرسيد : و چرا همسرش را حواء ناميدند ؟ فرمود : زيرا او از پهلوى فرد زندهاى ( حى ) آفريده شده . گفت : و براى چه ابليس را بدين نام مىخوانند ؟ فرمود : زيرا او از رحمت خداوند عز و جل نااميد شد .
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 221
مساهمون: هاشم معروف الحسني
ص٢٢١