تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
به بوسيدنش مىپرداخت و نوازشش مىكرد كودك برخاست و رو به در رفت و به زمين افتاد حضرت سراسيمه برخاست و او را برداشت و خون او را با پارچه‌اى پاك كرد و در همان حال مىفرمود : فرزندم هنگامى كه در « الكناسه » ترا بدار مىآويزند ، به خدا مىسپارم . گفتم : اين « كناسه » كدام است . فرمود : اين فرزندم در جايى از اطراف كوفه كه به آن « كناسة » مىگويند ، به صليب كشيده مىشود و در ادامه فرمود : به خدايى كه محمد را به حق برگزيد در صورتى كه پس از من زنده بمانى اين كودك را كه در يكى از نواحى كوفه و درحالىكه كشته شده و كشانده شده است خواهى ديد سپس او را به خاك مىسپارند و از قبرش بيرون مىآورند و در « الكناسة » به دارش مىآويزند و سپس جسدش سوزانده مىشود و خاكسترش در فضا ، پاشيده مىشود . گفتم : فدايت گردم نام اين كودك چيست ؟ فرمود : او فرزند من زيد است . حضرت به تعبير راوى ، درحالىكه اين سخنان را به زبان مىآورد گريه مىكرد . ابو حمزه ثمالى مىافزايد كه امام به من فرمود : آيا دوست دارى كه از اين فرزندم برايت سخن گويم ؟ گفتم : آرى . فرمود : درحالىكه من شبى ، در محراب خود به سجده رفته بودم خواب بر من چيره شد و بخواب رفتم ؛ در خواب چنين به نظرم آمد كه در بهشت هستم و رسول خدا ( ص ) و على ، حسن و حسين و فاطمه همگى جمعند ؛ آنها همسرم دادند و با او همبستر شدم و درحالىكه در سدرة المنتهى مشغول غسل بودم هاتفى ندا داد كه : آيا دوست دارى كه ترا مژده فرزندى دهم كه نامش زيد است . آنگاه از خواب بيدار شدم برخاستم و نماز صبح را بجاى آوردم و در همين حال درب خانه را زدند درب را باز كردم مردى بود كه كنيزكى همراه داشت كه چهره‌اش پوشيده بود . به او گفتم : نيازت چيست ؟ گفت : على بن الحسين ( ع ) را مىخواهم گفتم : خودم هستم . گفت : من فرستادهء مختار نزد تو هستم او به تو سلام مىرساند و مىگويد اين كنيزك به دست ما افتاده است وى را به ششصد دينار خريديم و آن را تقديم تو مىكنيم اين نيز ششصد دينار ديگر است كه به تو مىدهيم تا روزگار بگذرانى . او پول را به من داد و نامه‌اى را كه مختار برايم نوشته بود و نيز كنيزك را به من سپرد . به كنيزك گفتم : اسمت چيست ؟ گفت : حورية . گفتم اين تعبير خواب دوشين منست كه خداوند آن را حق گردانده است من از او صاحب اين كودك شدم و وقتى آن را به دنيا آورد او را زيد ناميدم ، آنچه را به تو گفتم پنهان دار . ابو حمزه ثمالى مىگويد : به خدا سوگند من زيد را ديدم كه كشته شده و به خاك سپرده شده و از قبرش بيرون آورده شده و به صليب كشيده شده و آن قدر
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 194 | هاشم معروف الحسني / محمد مقدس