تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
عمر كسى را مأمور كرد تا نظرش را دربارهء ابو بكر و عمر ، جويا شود . زيد پاسخش گفت : خداوند آنان را رحمت كند من كسى از پدرانم را نيافتم كه از ايشان تبرى جويد . و با اين سخن بسيارى از ياران او از گردش پراكنده شدند و به همين مناسبت آنان را رافضى خواندند زيرا نپذيرفته بودند كه همراه زيد بن على ، وارد نبرد شوند و هنگامى كه نبرد ميان او و يوسف بن عمر شدت گرفت جز دويست و هيجده نفر مرد ، همراهيش نكردند و نيزه‌اى به وى اصابت كرد و كارش را تمام كرد . يارانش او را در جوى آبى ، دفن كردند تا به دار آويخته نشود يا سوزانده نگردد ولى دشمنانش او را يافتند و قطعه‌قطعه‌اش ساختند و سر او را به شام فرستادند و از آنجا به مدينه بردند و بدنش آنچنان كه در مروج - الذهب و جاهاى ديگر آمده مدت پنجاه ماه ، آويزان بود و هنگامى كه دوران خلافت وليد بن يزيد رسيد به كارگزارش در كوفه نوشت كه جسد را با صليبى كه بدان آويخته‌اش بودند بسوزاند و او نيز چنين كرد . كشتن او در بيشتر مناطق اسلامى ، خشم و نفرت شديدى را برانگيخت و غم و اندوه اهل بيت را دوباره در يادها ، زنده كرد امام جعفر صادق ( ع ) نيز بر او گريست و به سوگواريش نشست و فضيل بن يسار روايت مىكند كه پس از كشته شدن زيد بن على ، بر امام جعفر صادق ( ع ) وارد شدم و ايشان به من گفتند : اى فضيل عمويم زيد بن على ، كشته شد . گفتم : آرى اى فرزند رسول خدا . فرمود : خدايش رحمت كند به خدا سوگند كه او فردى مؤمن و عارف و عالم و بسيار راستگو بود و اگر قدرت به دستش مىرسيد مىدانست كه با آن چه‌كار كند . و امام رضا ( ع ) فرمود : زيد بن على ، از آنچه كه به حق متعلق به او بود درنمىگذشت و او از هر كس ديگر ، در برابر خدا پرهيزگارتر بود و او گفت : شما را به رضاى آل محمد ، فرا مىخوانم . و در روايت سوم آمده كه امام صادق ( ع ) فرمود : خداوند رحمت كند زيد را كه او به رضاى آل محمد فرا خواند و اگر پيروز مىشد به فرا خوان خود ، وفا مىكرد . او به هنگام خروج ، با من به مشورت پرداخت به وى گفتم : عموى من اگر راضى مىشوى كه در « الكناسة » به دار آويخته شوى ، خود مىدانى و هنگامى كه عزيمت كرد امام ( ع ) فرمود : واى بر كسى كه فراخوانش را بشنود و پاسخش نگويد . و در روايت ابو حمزهء ثمالى آمده كه او گفته است : بر سرورم امام زين العابدين وارد شدم او را ديدم كه نشسته و روى زانويش پسر بچه‌اى نشسته و حضرت دلباخته