تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
نقل شده كه فرمودند : برترين مجاهدان راه خدا حمزة بن عبد المطلب و مردى است كه در برابر سلطان ستم پيشه‌اى ، دم از حق زند . يكى از راويان روايت مىكند كه عبد الملك بن مروان خبردار شده بود كه شمشير پيامبر خدا ( ص ) نزد امام زين العابدين ( ع ) است لذا به وسيله فرستاده‌اى خواست كه آن را به وى بدهد و در اين خواست اصرار ورزيد امام زير بار نرفت ، عبد الملك به تهديد پرداخت و گفت كه سهم او را از بيت المال قطع خواهد كرد و در روايت ديگرى او كسى را به حجاز فرستاد تا امام را دست بسته نزد وى آورد امام ( ع ) طى نامه‌اى پاسخش داد كه : اما بعد بدان كه خداوند براى پرهيزكاران از همان جايى كه خوش ندارند ، برون - رفت قرار داده و آنان را از جايى كه تصورش نمىكنند ، روزى مىدهد . و خداوند متعال در كتاب خود مىفرمايد : « ان اللّه لا يحب كل خوان فخور » حال ببين كه كدام يك از ما بيشتر مورد خطاب اين آيه هستيم . روايتى را كه در آن آمده كه او كسى را فرستاد تا ايشان را دست بسته نزد او آورد ، ابن جوزى در تذكره خود به نقل از ابن حمدون در كتابش التذكره به نقل از زهرى ، روايت كرده است . در اين روايت آمده است كه عبد الملك امام زين العابدين را در غل و زنجير از مدينه به سوى خود احضار كرد و محافظانى را بر او گمارد زهرى مىگويد : از آنها اجازه خواستم تا به وداعش آيم اجازه‌ام دادند و در حالى بر وى وارد شدم كه دست و پايش در غل و زنجير بود به گريه افتادم و گفتم اى كاش من به جاى تو بودم و تو سالم بودى و در امان مىماندى . فرمود : اى زهرى گمان مىكنى آنچه بر سر و گردنم مىبينى ، ناراحتم مىكند اگر بخواهم مىتوانم آنها را از خود دور سازم ولى اينها مرا به ياد عذاب الهى مىاندازد . محمد بن شهاب در ادامه مىگويد : آنگاه او دست و پاهاى خود را از زنجير بيرون آورد و هنوز چهار شب نگذشته مأموران او به مدينه بازگشته در پىاش مىگشتند ولى او را نيافتند . از يكى از ايشان جويا شدم گفت كه ما ايشان را گم كرديم و نيافتيم و زنجيرى را كه به دست و پايش بسته بوديم يافتيم و زهرى ، مىافزايد : پس از آن من نزد عبد الملك بن مروان فرا خوانده شدم ، دربارهء ايشان از من پرسيد آنچه مىدانستم گفتم . گفت : روزى كه يارانم او را گم كردند نزد من آمد و بر من وارد شد و فرمود : « ما أنا و انت » به ايشان گفتم : نزد من بمان . فرمود : خوش ندارم آنگاه بيرون رفت و به خدا سوگند دلم سرشار ترس از او شده بود .