زهرا ( س ) جائى را براى شستشو آماده ساخت و پيامبر ( ص ) سرش را شست ، در اين هنگام جبرئيل سوار بر استر بر آنحضرت وارد گرديد ، در حالى كه جبرئيل ، عمامهء سفيد بر سر داشت ، و قطيفهاى از استبرق كه گوهر و ياقوت به آن آويزان بود ، بر دوش افكنده بود و غبار آلود به نظر مىرسيد ، پيامبر ( ص ) غبار را از صورت جبرئيل پاك كرد ، جبرئيل عرض كرد :
خداوند تو را مشمول رحمت خود قرار دهد ، تو اسلحه را بر زمين گذاردى ، ولى هنوز فرشتگان سلاح بر زمين ننهادهاند ، سپس گفت : آمادهء جنگ باش ، و براى جنگيدن با همكاران قريش يعنى اهل كتاب ( يهود بنى قريظه ) حركت كن ، سوگند به خدا قلعهء آنها را همچون تخم مرغى كه بر سنگ زنند و بشكنند درهم بشكنم .
پيامبر ( ص ) على ( ع ) را به حضور طلبيد و فرمود : پرچم را برگير و در پيشاپيش مهاجران به سوى بنى قريظه حركت كن ، كه تصميم گرفتهام نماز عصر را نخوانيد مگر در قلعه بنى قريظه .
امام على ( ع ) همراه مهاجران و بنى عبد الاشهل و بنى نجّار به سوى قلعهء بنى قريظه حركت كردند ، و احدى تخلّف ننمود ، و پيامبر ( ص ) پياپى مردانى را به كمك على ( ع ) فرستاد ، كه بر اثر اشتغال جنگى نماز عصر بعضى از آنها قضا شد و آن را بعد از عشا خواندند ، تا اينكه على ( ع ) و همراهان به قلعهء بنى قريظه مسلّط شدند ، يهود به رسولخدا ( ص ) ناسزا گفتند و به على ( ع ) گفتند : خداوند تو پسر عموى ترا چنين و چنان كند ، على ( ع ) همچنان ايستاده بود و جواب آنها را نمىداد .
هنگامى كه رسولخدا ( ص ) به آنجا رسيد و مسلمين گرداگرد او اجتماع كردند ، على ( ع ) به پيش آمد ، و به رسولخدا ( ص ) عرض كرد : خدا مرا فداى تو گرداند ، نزد يهود نرو ( مبادا جسارت كنند ) خداوند آنها را به زودى مجازات كند .
رسولخدا ( ص ) دريافت كه آنها ناسزا گفتهاند ، به على ( ع ) فرمود : اگر آنها مرا ببينند ، سكوت كنند و چيزى از ناسزاها را كه شنيدهاى نخواهند گفت .
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى ) — صفحة 250
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٥٠