ازدواج ، باعث آزادى اسيران بنى المصطلق ، و گرايش هزاران نفر از آن طايفه و . . .
به اسلام گرديد ) .
خنثى سازى توطئه منافق
سپاه اسلام كنار چاه مريسيع بودند كه ناگهان اتفاق ديگرى بين مسلمين رخ داد و آن اينكه : دو نفر از مسلمين ، يكى از انصار بنام « سنان جهنى » هم سوگند بنى عوف ، و ديگرى از مهاجرين اجير عمر بنام « جهجاه » از طايفه بنى غفار به هنگام كشيدن آب از چاه با هم اختلاف پيدا كرده و درگير شدند ، انصارى از انصار كمك طلبيد ، و شخص مهاجر از مهاجرين ، يارى خواست ، در اين ميان عبد اللّه بن ابىّ ( كه از سركردههاى منافقين بود ) و در كنار قوم خود كه زيد بن ارقم نوجوان مسلمان نيز حضور داشت به يارى مرد انصارى شتافت و گفت : ما اين گروه مهاجران را پناه داديم و كمك كرديم اينك در سرزمين ما بر ما چيره شدهاند ، آگاه باشيد .
و اللّه لئن رجعنا الى المدينة ليخرجنّ الاعزّ منها الاذلّ .
: « سوگند به خدا اگر به مدينه باز گرديم ، عزيزان ذليلان را بيرون مىكنند » .
سپس رو به اطرافيان خود كرد و گفت : « اين كار را شما كرديد ، سرزمينهاى خود را به رايگان در اختيار مهاجرين قرار داديد ، و اموالتان را بين آنها تقسيم نموديد ، سوگند به خدا هرگاه باقيماندهء غذايتان را به آنها نمىداديد ، از سرزمين شما مىرفتند و به قبائل خود مىپيوستند » .
زيد بن ارقم اين سخن را شنيد و پس از جنگ ، نزد رسولخدا ( ص ) رفت و جريان را به آنحضرت خبر داد ، عمر بن خطاب در اين هنگام در حضور پيامبر ( ص ) بود .
عمر گفت : اى رسول خدا ! به عبّاد بن بشر فرمان بده تا عبد اللّه را به قتل برساند .
پيامبر ( ص ) فرمود : چگونه اين فرمان را بدهم كه مردم بين خود بگويند محمد