سوى تنعيم حركت كرديم ، ناگهان در آنجا چوبهء دار را ديدم كه مشركان « خبيب » را روى آن اعدام كرده بودند ، جنازهء او بالاى دار بود و عدّهاى از آن نگهبانى مىكردند ، من بالا رفتم و جنازهء او را گرفتم و به پشت حمل كردم و حركت كردم ، ولى حدود چهل قدم بيشتر برنداشته بودم كه آنها به من رسيدند و به من حمله كردند ، من جنازهء خبيب را به زمين انداختم و گريختم ، آنها شديدا مرا تعقيب كردند ، سرانجام درمانده شدند و باز گشتند ، و رفيق من به سوى شتر رفت و بر آن سوار شد و به سوى مدينه به حضور پيامبر ( ص ) رسيد و از چوبهء دار اعدام خبيب گزارش داد ، و بعد از آن ديگر جنازهء خبيب پيدا نشد و زمين آن را بلعيد .
من در بيابان حركت كردم تا خود را به غار ضجنان رساندم و در آنجا پنهان شدم ، كمان و چند تير همراهم بود ، در اين هنگام ديدم مردى از قبيلهء بنى دئل كه قامتى بلند و چشمى لوچ داشت ، گوسفندهائى براى چريدن به آنجا آورد ، مرا ديد و پرسيد : چه كسى هستى ؟ و از كدام قبيلهاى ؟
گفتم : عمرو از قبيله بنى دئل هستم .
با من بر زمين ، دراز كشيد و ناى خود را بدست گرفت و بنواختن آن پرداخت و در ضمن ، اين شعر را با آهنگ آن ناى ، زمزمه مىكرد :
و لست بمسلم ما دمت حيّا * و لست ادين دين المسلمينا
: « تا زندهام مسلمان نمىشوم ، و دين مسلمين را نمىپذيرم » .
پس از اندكى به خواب رفت ، او را كشتم و سپس از آنجا به سوى مدينه حركت نمودم ، در مسير راه با دو نفر جاسوس قريش كه براى كسب اطّلاعات از پيامبر ( ص ) به سوى مدينه مىرفتند بر خوردم ، يكى از آنها را هدف تير قرار داده و كشتم ، و ديگرى را اسير كرده و به حضور پيامبر ( ص ) آمدم و همهء حوادث سفر را به آنحضرت گزارش دادم ، آنحضرت لبخندى زد و براى من دعاى خير نمود ( به اين ترتيب گر چه موفّق به كشتن ابو سفيان نشدم ، ولى سه دشمن كينه توز را كشتم و يك نفر را اسير كردم ) .