تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
پيامبر ( ص ) با 450 نفر كه داراى چند اسب نيز بودند براى سركوبى آن ياغيان حركت كردند تا به سرزمين « ذى امر » رسيدند ، دشمنان به سر كوههاى اطراف فرار كردند ، مسلمين به تعقيب آنها پرداختند ، سرانجام مسلمين يك نفر از دشمن را اسير نمودند و به حضور پيامبر ( ص ) آوردند ، پيامبر ( ص ) او را به اسلام دعوت كرد ، او قبول اسلام كرد ، پيامبر ( ص ) او را به بلال حبشى سپرد . و در اين هنگام باران بسيار باريد ، رسولخدا ( ص ) براى حاجتى به بيابان رفت ، شدّت باران لباس و بدنش را خيس كرد و جريان آب بين آنحضرت و مسلمين فاصله انداخت . پيامبر ( ص ) لباس خود را بيرون آورد و فشار داد و آبش را گرفت و سپس آن را بر سر درختى انداخت تا خشك شود ، و بعد در زير آن درخت خوابيد ، دشمنان آنحضرت را مىديدند ، به دعثور گفتند : اكنون فرصت خوبى بدست آمده چرا كه محمد ( ص ) از اصحاب خود جدا مانده است به سوى او برو و او را بقتل برسان . دعثور در حالى كه شمشيرش را برهنه كرده بود به سوى پيامبر ( ص ) شتافت و بالاى سر او ايستاد گفت : من يمنعك منّى اليوم : « امروز چه كسى تو را از دست من نجات مىدهد ؟ » . پيامبر ( ص ) فرمود : خداوند بزرگ . در اين هنگام جبرئيل به سينهء دعثور كوبيد ، شمشير از دست او افتاد ، پيامبر ( ص ) همان شمشير را برگرفت و بالاى سر او ايستاد و فرمود : « امروز چه كسى تو را از دست من نجات مىدهد ؟ » . دعثور در پاسخ گفت : « كسى نيست كه مرا نجات دهد ، من به يكتائى و بى همتائى خدا گواهى مىدهم ، و نيز شهادت مىدهم كه تو رسول خدا هستى » . سپس دعثور نزد قوم خود رفت و آنها را به اسلام دعوت كرد و خداوند اين آيه را در اين مورد نازل فرمود :
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ