تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
امّا سپاهى كه در جانب شرقى درياچه بودند ، از آسيب دستبرد ايمن مانده ، با يغماى آورده باز امدند ، و شهريار ازين پيش‌امد سخت در خشم رفت ، و از جسارت گرجيان ، كه ازين پيش ، از سخط پادشاه بر خويش بيم داشتند ، و سلامت جان را درين معاملت غنيمت ميانگاشتند ، شگفتى گرفت ، بعد خبر رسيد كه ملكه و ايوان ، بوسوسهء شيطان مغرور ، و بخلاف شهريار همدست گشته ، از لشگر لكر و آلان و سون نيز مدد يافته ، چهل هزار يا بيش سپاهى فراهم اورده‌اند ، و اينك به اجتماع آن دوزخيان غوغا طلب " ز خوشدلى و طرب در جهان نميگنجند " اينگاه شهريار برنشست ، و از مركز رايت ، و بنگاه اقامت برامد ، و سواران دسته‌دسته و يگان‌يگان ، بملازمت ركاب شتافتند ، تا انبوهى از اعوان و انصار ، بر وى فراهم شد ، و بعزم سركوبى گرجيان حركت فرمود ، و چون بنزديك درياچهء مذكور برسيد ، يزك دو سپاه بهم بازخوردند ، و نصرت يزدان ، شامل حال سلطان ، و مقدّمهء لشگر گرجيان بهزيمت شد ، و جمعى از انان را باسارت اوردند ، و بفرمان پادشاه گردن زدند ، و شهريار اردوى گرجيان را تعقيب كرد ، و آن سپاه چون گنجشك كه حملهء شاهين بيند ، يا تيهو كه باز را بر پى نگرد ، پاى بفرار نهادند ، و هريك به جائى رفتند " و عساكر سلطان بتعقيب و گرفتن آنان برخاسته ، بعضى از لشگر وى اثقال ايوانى را يافته بغنيمت ببردند ، و پادشاه بجانب لورى رفته ، در بيرون شهر اقامت گزيد ، و كس بنزديك گرجيان فرستاده ، اطلاق اسيران وقعهء بتاخ را بخواست ، و آنان را تهديد كرد ، كه اگر مسؤول وى نپذيرند ، آن بلد را بمحاصرت گيرد ، ازين‌رو گرجيان گرفتاران را رها ساخته ، به خدمت گسيل داشتند ، اما چون ازبه طاين در ان ميان نبود ، و شهريار باستماع اين خبر كه گرجيان در حادثهء مزبور ، سپاه وى را احاطت كرده ، و راه گريز و نجات بر انان بسته بودند ، ازبه طاين را كه در زمرهء كشتگان ديده نشد ، از جملهء اسيران ميپنداشت ، در مطالبت ايشان بخلاص وى الحاح ورزيد ، و چون اين تقاضا مكرر گشت ، گرجيان ، بآئين خويش ، سوگندان سخت ياد كردند ، كه چون سپاه سلطان را پيرامن فراگرفته ، كشتند ، و اسير كردند ، از ان ميان يك تن ، تير از تركش بركشيده ، بسنگى تكيه زد ، و هركس از گرجيان را كه آهنگ وى كرد ، بخدنگى جانستان از پاى دراورد ، تا سه نفر گرجى بكشت ، و ديگران وى را گذاشتند و گذشتند ، و ديگر از سپاه پادشاه اسيرى نزد آنان نيست ، و خود اين گفته درست ، و شخص مذكور ، ازبه طاين بود ، و چون گرجيان گرد وى بگرفتند ، و بر او دست نيافتند ، وى پياده از بيراه بجانب آذربايجان رفت ، و چون بحدود بجنى ، كه قلعهء از ان آواك پسر ايوانى گرجيست ، برسيد ، گلهء گوسفند بچرا ديد ، و چوپان را هلاك ساخته ، اغنام را بصحرا براند ، و گوسفندى كشته ، بريان و زاد خويش فراهم كرد ، و بسلامت بنخجوان امده ، بدانجا رحل اقامت افكند ، تا بوقت توجّه موكب شهريار ، بهنگام قصد اخلاط بدان ديار ، به خدمت پيوست ، و ماجراى خويش ، بىكم‌وبيش ، هم بدانگونه
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 155 | شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی / محمد علي ناصح