تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 865

مساهمون:

ص٨٦٥
بختياريست . كسانى كه بخواهند براى تماشا به بالاى اين برج بروند در اطاق كوچكى مىنشينند و با ماشين مخصوصى فورا به بالاى برج ميرسند . حضار مجلس خانم ايرانى در لباس خانه نتوانستند چنين برج بلند و وسيلهء بالا رفتن با آن را باور نمايند و با اينكه اعتماد زيادى بگفتار سردار داشتند و با نظر احترام به شخص او مينگريستند ايندفعه علامت ترديدى در چهرهء آنها پيدا شد و در باور كردن چنين چيزهائى تأمل نشان دادند و از جمله اعمال محال پنداشتند . سردار چون ترديد و تأمل آنها را استنباط كرد متغير شد و از جاى خود برخاست و با صداى بلند گفت : « شما يك مشت الاغ هستيد . حيف است كه چنين مطالبى را براى شما احمقان شرح داد . » و به طرف اندرون خود رفت . خلاصه باز هم اين مرد بختيارى به پرچانگى ادامه داده و گفت : سردار از اروپا چراغهاى غريبى همراه آورده بود ، اين چراغها با نفت ميسوخت ولى شعله آنها مانند بخار بود . در جلوى عمارت خود هم تيرى نصب كرد كه در سر آن شبها لامپ بزرگى با نور سفيدرنك تمام اطراف را روشن مينمود . افراد قبيله دسته‌دسته بتماشاى آن ميآمدند و آن را خورشيد تازه‌اى تصور ميكردند و با نظر احترام به آن مينگريستند و در روشنائى آن به نماز و عبادت ميپرداختند .

نصرآباد

بارى ما از كاظم‌آباد گذشته و پس از طى چند فرسخ به نصرآباد رسيديم يعنى همان جائى كه قبلا شنيده بوديم سارقين كشيشان عيسوى را لخت كردند . در اينموقع قطرات درشت باران از آسمان ريزش ميكرد و