احتياط يكى از بختياريهاى مسلح را دعوت كرديم كه در درشكه پهلوى ما بنشيند زيرا كه فرض ميكرديم كلاه سفيد او بيشتر از تفنك مارتينش در نظر دزدان تأثير داشته باشد ، او هم در عوض اين ملاطفت شروع بداستانسرائى كرد و ما را مدتى سرگرم نمود .
ازدواج غريب
نخستين داستانى كه براى ما نقل كرد شرح ازدواج نامطلوب خودش بود . غالبا ديدهايم كه اشخاصى از ناسازگارى و بداخلاقى زن خود شاكى هستند ولى شرحى كه اين لر بختيارى نقل ميكرد از اين قبيل شكايات نبود و غرابتى داشت .
او چنين نقل ميكرد : دوشيزهاى در ايل ما بود كه در زيبائى اندام و وجاهت صورت شهرتى داشت . من با زحمات و تحمل خسارات زياد توانستم با او ازدواج نمايم يعنى با دادن يكصد تومان پول نقد او را از پدرش خريدارى كردم . متأسفانه در شب زفاف ملتفت شدم كه زوجهء من از جنس زنان معمولى نيست بلكه فقط لباس او از جنس لباس زنان است ، يعنى پسر جوانيست كه در نتيجهء حادثهاى كه تجزيهوتحليل آن خالى از اشكال نيست دوشيزهاى محسوب گرديده و به آن لباس درآمده است .
بهرحال براى حفظ شرافت و حيثيت خود و پدرش بدون سروصدا او را نزد والدينش فرستادم و صد تومانى را كه داده بودم محرمانه از پدرش مطالبه كردم ولى نتوانستم بوصول آن موفق شوم . از آن ببعد با خود عهد كردم كه بطور مجرد زندگانى كنم و ديگر خيال ازدواج را در سر نپرورانم .
يادگارهاى مسافرت سردار حاج على قليخان
پس از تمام شدن اين داستان باز بسخنرانى ادامه داده گفت .
حاج على قليخان سردار ما پس از مراجعت از اروپا چيزهائى نقل ميكرد كه باور كردن آنها مشكل بود . از جمله روزى كه سران قبيله در جونقون بديدن او رفته بودند چيزهائى از اوضاع اروپا نقل كرد و گفت : در پاريس برجى ساختهاند كه ارتفاع آن به اندازه بلندترين كوههاى