يافت نميشد ناچار جعبهء شير كنسروى را كه همراه داشتيم باز كرده و مقدارى از آن را در آب حل نموديم و غذائى فراهم كرديم . بختياريها با نظر تحير بما مينگريستند و شايد هم عمل ما را بر سحر و جادو حمل ميكردند . ما خواستيم از اين غذا به آنها هم بدهيم ولى آنها از خوردن آن جدا امتناع ورزيدند .
بارى پس از صرف غذا دوباره براهپيمائى ادامه داديم ، در بين راه به چند كلبه خشت و گلى برخورديم كه در كنار جويبارى واقع شده و در اطراف آنها مزارع سبزى از پنبه و كرچك ديده ميشد .
از شنيدن داستانهاى موحش سرقت مختصر اضطرابى در خاطر ما توليد شده بود راهزن ايرانى
و فكر ميكرديم همانطور كه در رمانهاى تاريخى و داستانهاى افسانهاى ممكن است گاهى مطالب واقعى پيدا شود شايد اين شايعات هم به كلى بىاساس نباشد . بنابراين محض
سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 863
مساهمون: هانرى رونه دالمانى
ص٨٦٣