خود را نشان ميدادند . در پهلوى آنها هم پسر بچههاى همسن آنها ايستاده بودند .
اين پسران نيمتنهاى داشتند كه گويا سابقا رنك آن قرمز بوده ولى بمرور زمان كهنه شده و رنگى به خود گرفته كه نميتوان به هيچ رنگى تشبيه كرد . كلاههاى نازك گلدوزى شدهاى بر سر داشتند كه نقش آنها در زير چرك و كثافت پنهان شده بود .
در يك گوشهء ميدان حقهبازى بود كه حلقهء مسينى مانند كمربند در كمر داشت و در جلو با تكمهء درشت بلورينى زينت يافته بود . در روى كلاه سفيد او كتيبهء سحر - آميزى با خطوط سياه نمايش داشت ، اين مرد شعبدهباز رفت نزديك يكدسته روستائيان كه مشغول آشاميدن چاى و كشيدن قليان و خوردن صبحانه بودند نشست و در غذاى آنها شركت كرد و ضمنا مرا هم با اشاره دعوت بنوشيدن چاى نمود ، منهم بعلامت ادب سرى فرود آوردم و چون ديگران خنديدند فهميدم كه اين تعارف از روى استهزا بوده است ، بنابراين فورا پشت به او كردم و دور شدم . خلاصه پس از مدتى سرگردانى و اتلاف وقت اسبانرا بكالسكه بستند و ما حركت كرديم .
سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 721
مساهمون: هانرى رونه دالمانى
ص٧٢١