خالى از سكنه شده است و بندرت كسانى در آن رفتوآمد مينمايند . فقط كسانى را مىبينيم كه در آستانهء خانهها نشسته و مشغول كشيدن قليان هستند . زنانى هم بچه به بغل مانند سايهاى از پشت درختان عبور ميكنند . كبوتران در اطراف پروازكنان به طرف آشيانههاى خود ميروند .
خلاصه شب دررسيد و تاريكى همهجا را فراگرفت ، تنها صداى درويشى به گوش ميرسيد كه از اين در به آن در ميرفت و با خواندن اشعار تكدى ميكرد . همسايگان ما هم مشغول جمع كردن علفهاى طبى بودند .
امشب آخرين شبى است كه ما بايد در شاهرود استراحت كنيم زيرا كه فردا بايد به راه ادامه دهيم و از ايستگاهى بايستگاه ديگر برسيم و به طرف تهران پايتخت ايران برويم . مسلم است كه بايد حوصلهء زيادى داشته باشيم تا بتوانيم مشقتهاى راه و تكان هاى سخت كالسكه را تحمل نمائيم . صابون در جعبهء آهنى از شدت تكان خوردن مانند خاك شده و اشياء درون صندوقها تبديل بگرد و غبار گرديده است . هيچ سنك آسياى بزرگى نميتواند مانند اين شاهراه سلطنتى اشياء را تبديل بگرد و خاك نمايد .
خطوط نوشته شده بر ديوار
براى گذراندن وقت ما مشغول خواندن خطوطى شديم كه مسافرين بر ديوارهاى حجرهء ما نوشته بودند . پارهاى از آنها مربوط بسياست و بعضى بقدرى بىمعنى بود كه نوكر ما على را هم بخنده ميآورد . در پهلوى اين خطوط هم اشكالى ترسيم نموده بودند .
عزيمت از شاهرود
21 سپتامبر - امروز ما قبل از طلوع آفتاب آمادهء حركت شديم ولى مدتى با مدير چاپارخانه مشغول كشمكش و گفتگو بوديم .
او حاضر نبود كه اسبان را بر طبق قرارداد در اختيار ما بگذارد . جمعيتى ما را احاطه كرده بود . در صف اول گدايانى با چشمان مريض و صورتهاى كريه آبلهگون ايستاده بودند و در پشت سر آنها دو صف ديگر از مردمان بيكار ما را تماشا ميكردند . در چند قدمى هم درويشى چادر زده و در آن منزل كرده بود . او پوست شيرى را كه مانند شنلى به روى شانه مياندازد با تبرزين و كشكول بشاخهء درختى آويخته بود .