خوشبختانه در ميان ميدان سرگرمى ديگرى براى اين جمعيت پيدا شد يعنى يكى از سكنه جغد بسيار بزرگى را از خانه خود بيرون آورده و در معرض تماشا گذارده بود . چشمان زردرنك اين مرغ از روشنائى آفتاب خيره شده بود و بنوازشهاى صاحبش جغد بزرك و صاحبش در شاهرود
اعتنائى نميكرد . صاحبش بما پيشنهاد كرد كه عكسى از آن بگيريم حيوان هم به آرامى و با رغبت باينكار تن در داد .
گداها مانند فوجى ما را احاطه كرده بودند . در رأس آنها پيرزنى قرار داشت كه صورتش بسيار زشت و كراهتآور بود . اين زن با روى باز اصرارى داشت كه ما چيزى بعنوان يادگار به او بدهيم . من به او گفتم : پول ما نجس است و اگر تو بگيرى مرتكب گناهى شدهاى ولى او متصل بر اصرار خود ميافزود ، سرانجام با التماس يك قران نقره از ما گرفت و فورا رفت كنار نهر آب نشست و به شستوشوى آن پرداخت تا به خيال خود نجاست آن را زايل نمايد .
عدهء زيادى از دختران 5 تا 6 ساله كه تازه شروع بمستورى و حجاب كرده بودند بتماشاى ما اشتغال داشتند و گاهى چادر را از روى صورت به عقب كشيده و چشمان كوچك
سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 720
مساهمون: هانرى رونه دالمانى
ص٧٢٠