و بيهوده تلف مىشود .
خيابان بزرك شاهرود داراى دكانهائيست كه صنعتگران در آنها مشغول كار هستند چهار نهر بزرگى كه قبلا ديده بوديم در اينجا يكى شده و در ميان اين خيابان رودخانهاى تشكيل دادهاند . پلهاى كوچكى در روى اين رودخانه هست كه مردم از روى آنها عبور مينمايند . خلاصه آنكه آب و سبزه در اينجا منظرهء بسيار مطلوب و خوبى تشكيل داده است .
چاپارخانهء شاهرود
بارى كالسكه در مقابل چاپارخانه توقف كرد . در بالاى در ورودى چند كلمهء ناقص فرانسه نقاشى شده بود كه با زحمت توانستيم مفهوم آنها را دريابيم . مقصود اين بود كه « در اينجا دليجان براى كرايه حاضر است » در زير اين عبارت هم شكل درشكهاى را كشيده و در بالاى آن هم علامت و شعار دولتى ايران يعنى شير و خورشيد را نمايش داده بودند .
كاروانسراى دوطبقه
بمحض ورود جمعى از حمالان به طرف ما هجوم آوردند و بارهاى ما را بدوش كشيدند . مدير چاپارخانه مايل نبود كه محافظت صندوقهاى ما را به عهده بگيرد ، بنابراين ما بكاروانسراى ديگرى رفتيم كه در آنجا دو اطاق در اختيار ما گذاردند ، همين كه خواستيم پس از چهل و هشت ساعت راهپيمائى مختصر استراحتى بكنيم ناگهان سيدى نزد ما آمد كه ما خيال كرديم براى تكدى آمده است .
پس از مختصر گفتگوئى معلوم شد كه آنتيكفروش است و اشيائى همراه دارد ، از جمله شمشير زنكزدهاى را بما نشان داد و گفت اين شمشير در زمان شاه عباس كبير ساخته شده و اصرارى داشت كه ما آن را خريدارى كنيم . بهر نحوى بود او را از خود دور كرديم و خوابيديم . طرف عصر باز همان سيد نزد ما آمد و دوباره اصرارى داشت كه شمشير زنكزدهء او را بخريم . چون با كفش بحجرهء ما وارد شد او را ملامت كرديم كه مسلمان نبايد با كفش وارد حجره شود و در روى پتوئى كه ما از فرانسه آوردهايم بنشيند .