همه در مسيل بريزند .
خراباد
رانندهها پياده شدند و هرطور بود كالسكه و ارابه را از هم جدا كردند و دو ساعت بعد از نيمهشب خسته و مانده بايستگاه رسيديم . در اينجا فقط دو كلبهء گلى وجود داشت كه يكى را انبار قرار داده و سقف آن را با شاخههاى درخت پوشانده بودند و ديگرى مانند سوراخ دود زدهاى بود كه ما را در آن جاى داده و گفتند زود خواهيم رفت ، فقط مقدارى جو به اسبان ميدهيم و حركت ميكنيم .
نام اين ايستگاه خراباد است ، جاى بسيار بدى است حتى يك قطره آب قابل شرب هم در آن يافت نميشود . آب را از كوه با مشك ميآورند ، يكساعت . . . دو ساعت گذشت و پيوسته يك جمله را ميشنويم كه اسبان جو ميخورند كمى صبر كنيد حركت خواهيم كرد .
ناگهان درشكه ديگرى رسيد كه زنان عاليمقامى در آن جاى داشتند و ميبايستى با شتاب بتهران بروند . ما از ورود ناگهانى آنها مكدر شديم و خيال كرديم كه اسبان تازهنفس را بدرشكهء آنها خواهند بست و ما مجبور ميشويم كه با همان اسبان برويم .
راننده كه من او را در راه زده بودم نزد من آمد و مؤدبانه مطالبهء انعام كرد ، منهم انعامى به او دادم زيرا كه ما را سالم تا اينجا آورده بود .
خلاصه قبل از طلوع آفتاب به راه افتاديم ، هوا هنوز تاريك بود ، الاغان و يابوها خود را بكنار ميكشيدند تا راهى براى عبور كالسكهء ما باز شود .
به طرف شاهرود
19 سپتامبر - بامداد نشاطآوريست . آسمان لحظهبلحظه مناظر گوناگونى را نمايش ميدهد ولى ما كوفته و خسته هستيم و آنحالت شاعرانه را نداريم كه از اين تغيير صحنه لذتى ببريم .
حركت منظم كالسكه كه چند ساعتى بود مانند گاهوارهاى ما را بخواب دعوت ميكرد يك دفعه تغيير نمود ، اسبان بر سرعت افزودند و در مدت كمى ما را بايستگاه