تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 713

مساهمون:

ص٧١٣
خلاصه ما غذاى مختصرى در كالسكه خورديم و دو فنجان چاى نيز نوشيديم كه فقط نامش چاى بود زيرا كه قهوه‌چى در اينجا علف‌هاى كوهستانى را با چاى آميخته و دم مىكند و بمسافرين ميدهد . چند ساعتى در كالسكه مانديم و منتظر حركت بوديم ولى پيوسته آن جملهء هميشگى را ميشنيديم كه اسبان مشغول خوردن جو هستند . ما تنها نبوديم و شريك رنج هم داشتيم ، آنها زوارى بودند كه ميبايستى با ما حركت كنند ولى در رفتن شتابى نداشتند و با صداى بلند اشعارى ميخواندند و پىدرپى صلوات ميفرستادند . ساعت 10 بعدازظهر اسبان را بكالسكه بستند و ما حركت كرديم مهتران براى خروج از كوچه‌هاى پرپيچ‌وخم عنان اسبان را گرفتند و آنها را طورى آهسته ميبردند كه در چاله‌اى نيفتند . پس از آنكه از كوچه‌ها خارج شديم مهتران برگشتند اما راه پر از پاره‌سنك بود و اسبان با زحمت در آن راه ميپيمودند و مانند لاك‌پشت در نهايت كندى حركت ميكردند و معلوم بود كه با اين ترتيب خيلى دير بايستگاه بعدى خواهيم رسيد .

يك تنبيه بجا

مقارن نيمه‌شب رفقا در كالسكه كه بآهستگى راه مىپيمود بخواب رفته بودند و راننده هم چرت ميزد . من براننده اخطار كردم كه از چرت زدن دست بكشد و مراقب اسبان و كالسكه باشد ولى نتيجه‌اى از اخطار خود نگرفتم ، بنابراين تصميم گرفتم كه با دليل قويترى مقصود خود را به او بفهمانم يعنى با چند مشت و سيلى او را از خواب بيدار كنم . راننده پس از اين تنبيه بمورد خود را جمع كرد و بر سرعت افزود ولى ارابه‌اى كه لوازم سفر ما را حمل ميكرد نميتوانست با آن سرعت در دنبال ما بيايد و من فكر ميكردم كه اگر كالسكه زودتر به منزل برسد ما از تختخواب و آذوقه محروم خواهيم ماند . براى اجتناب از اين پيش‌آمد من با وجود مخالفت راننده ارابه را بجلو انداختم و خيال ميكردم كه از نگرانى رهائى يافته‌ام ناگهان راه سراشيب شد و كالسكه با ارابه تصادف كرد و نزديك بود كه مسافر و اسباب