شروع بفحاشى كرد . تماشاى خوبى بود ، راننده جملات عجيبوغريبى را كه ذخيره كرده بود در اينموقع به زبان ميآورد و بهريك از 12 نفر مسافر چيزهائى ميگفت اما در آخر هرجمله كلمهء پدرسوخته را تكرار ميكرد و اين كلمه بمنزلهء ترجيعبند جملات او بود .
بهرحال ما حركت كرديم ، آسمان بتدريج از ابر پوشيده شد . منظرهء دشت و كوهسار به كلى تغيير كرد و فقط مختصرى روشنائى در قلل كوهها ديده ميشد ، بتدريج تاريكى همهجا را فراگرفت . راننده ميگفت پس از طى چند فرسخ بيكى از 99 كاروانسرائى كه شاه عباس كبير در قرن شانزدهم براى منزلگاه مسافرين ساخته است خواهيم رسيد . در كنار راه باغى بود كه ديوارهاى بلندى داشت و درختان زيتون از بالاى ديوار نمايان بود و ما تعجب كرديم كه چگونه در اين ناحيه سردسير درخت زيتون به عمل آمده است .
در ميان رشته جبال جغتاى
اكنون از گردنهاى در جبال جغتاى عبور ميكنيم . در اين گردنه محلى را بما نشان دادند كه سه يا چهار ماه قبل كردهاى طايفهء امامقلى پست دولتى را زده بودند و چنان كه قبلا هم اشاره كرديم مبلغ 40000 تومان مناتهاى كاغذى بانك روس را سرقت كرده بودند . اين سرقت عمده در اين نواحى شهرتى دارد .
رانندهء ما كه چند ساعتى است عوض شده اهل تبريز و ترك است اما بسيار جوان مهربانيست . لباس تميزى بر تن دارد ، در يكى از ايستگاهها سرگذشت خود را بنحو اختصار براى ما بيان كرد .
او ميگفت : من فريفتهء تمدن روسى شده بودم بنابراين بعشقآباد آمدم و مشغول كارى شدم . روزى در ميان من و ديگرى نزاعى درگرفت و كار به زدوخورد كشيد ، منهم در آنحال عصبانى كارد خود را از كمر كشيده و به شكم حريف فروبردم و بنزاع و حيات او خاتمه دادم ولى چون خاتمه دادن بنزاع با اين ترتيب با سليقهء پليس روس موافق نبود ناچار براى اينكه گرفتار شكنجهء پليس و دادگسترى روسيه نشوم زود فرار اختيار