تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 696

مساهمون:

ص٦٩٦
در ميان گارد احترام ما درويشى هم كه گيسوان ژوليده‌اش بر روى شانه‌ها ريخته بود عرض اندام ميكرد . نيم‌تنهء پوستى بر تن و تبرزين دودمى در دست چپ داشت و چنين مينمود كه مسافرتهاى زيادى كرده و با اروپائيان هم تماس داشته است زيرا كه يك درويش با كمال رغبت حاضر شد كه ما عكسى از او بگيريم و چون به خواهش ما تن درداد مبلغ 50 سانتيم به او تقديم كرديم .

تسبيح

16 سپتامبر - امروز آخرين روز اقامت ما در سبزوار است . بمحض اينكه سپيدهء بامدادى نمايان گرديد افواج بسيارى از مگسان كه نه مؤمن ميشناسند و نه كافر بما حمله كردند ، ناچار از تختخواب بلند شديم و ديديم كه تمام تختخوابها كه در كنار ديوار بودند خالى شده است فقط يكى از همسايگان ما كه تاجر پيرى بود و هميشه وقار خود را حتى در حين مزاح هم از دست نميداد در روى