تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 693

مساهمون:

ص٦٩٣
او را فريب دهند و كيسهء او را خالى كنند و اگر مشترى غيرمسلمان باشد هرقدر بيشتر جيب او را خالى كنند به ثواب مقرون‌تر است .

آنتيك‌فروشان

طرف عصر باز آنتيك‌فروشان به منزل ما هجوم آوردند ، ظروف لعابى كوچكى آوردند كه رنك و شكل آنها فريبنده بود و من بىاختيار بدون آنكه فكر كنم كه چگونه بايد آنها را همراه برد چند عدد خريدم . در اثناى معامله پىدرپى استكانهاى چاى ميآوردند كه دست بدست ميگشت و اصرارى داشتند كه ما هم بياشاميم ولى متأسفانه معدهء اروپائيان گنجايش اين مقدار چاى را ندارد . مستخدم ما كه نامش على بود با نظر استهزا بما مينگريست و ما را آدمهاى سفيه و مجنونى تصور ميكرد كه با پول زياد اين اشياء كهنه و شكسته را خريدارى مينموديم و فقط اين آرزو را در سر داشت كه ايكاش من مالك اين اشياء بيفايده و از كار افتاده بودم و آنها را باربابان خود ميفروختم و مالك پول زيادى ميشدم .

مسافر باهوش

امشب ما در شهر بشام دعوت داريم . ميزبان ما يك نفر تاجر روسى است كه پشم ميخرد و بروسيه ميفرستد ، زن او هم پس از يك اقامت طولانى در عشق‌آباد تازه باينجا وارد شده است . اين زن و شوهر بدون اينكه نظر سودى داشته باشند با كمال گرمى و مهربانى از ما پذيرائى نمودند ، ميزبان ما كمى زبان آلمانى ميدانست و من با او صحبت ميكردم و مترجم ساير مهمانان بودم . ميزبان مهربان در سر ميز شام داستان طبيب كاذبى را براى ما نقل كرد كه چگونه با نداشتن وسيلهء مسافرت خود را در نهايت راحتى از قسطنطنيه به تهران رسانيد و چنين گفت : اين مرد باهوش ميل داشت كه به تهران برود ولى فاقد وسايل مسافرت بود ، بنابراين فكرى بخاطرش رسيده قبل از حركت چند دوجين شيشه به شكل و رنك مختلف فراهم نمود و بهرمنزلى كه ميرسيد اعلان ميداد كه من فلان دكتر معروفى هستم كه شاه ايران مرا بدربار خود طلبيده است . معلوم است كه با اين اعلان اشخاص زيادى
سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 693 | هانرى رونه دالمانى / محمد على فره وشى