به او مراجعه ميكردند و او هم به آنها ميگفت كه شما فلان مرض را داريد كه دواى قطعى آن را كسى غير از من ندارد ، البته پس از صرف اين دوا به كلى بهبودى حاصل خواهيد كرد و سرانجام پول زيادى از آنها ميگرفت و با احتياط تمام مقدارى دارو كه جز آب خالص چيز ديگرى نبود در فنجان ريخته و به مريض ميداد و باندازهاى از اثر داروى خود تعريف ميكرد كه مريض هم پس از آشاميدن اظهار خوشوقتى ميكرد كه مختصر آرامشى احساس ميكنم و برعكس ساير مسافرين كه هرچه پول داشتند در اين مسافرت خرج كردند او در كمال راحتى خود را بتهران رسانيد .
پس از شام ما از مهماننوازى ميزبانان محترم تشكر نموديم . مرد تاجر در پاسخ ما گفت : من بسيار مشتاق ملاقات اروپائيان هستم ولى متأسفانه كمتر از اين راه عبور ميكنند و اكنون كه بملاقات شما نائل گرديدم بسيار خود را خوشوقت مىبينم .
گداهائى كه كار پليس را انجام ميدادند
ما با كمال تأسف بايد اين شهر را ترك كنيم زيرا كه در چند روز اقامت در آن بما خوش گذشته است و با مردم آن انس گرفتهايم . بمحض ورود ببازار اشخاصى كه از آنها اشيائى خريدهايم ما را احاطه ميكنند و با كمال ادب دنبال ما ميافتند و بما احترام ميگذارند .
اگر با نظر كنجكاوى بما نمينگريستند معاشرت و آميزش با آنها بسيار مطبوع بود زيرا كه علاوه بر ادب و احترام گاهى هم بما نصيحت ميكردند كه در مسافرت بايد چنين و چنان رفتار كنيد . گدائى هم كه پير بود و لباس كثيفى بر تن داشت دنبال ما افتاده بود و كار پليس را انجام ميداد و با چوبدستى خود مردم ولگرد را از اطراف ما دور ميكرد و نميگذارد كه بما نزديك شوند و لباس كثيف خود را به لباس ما بمالند .
در فرانسه هروقت مردم اجتماعى كنند يك پسر شيرينىفروش هم در جمعيت داخل مىشود ، در اينجا هم پسرى كه دوچرخه كوچكى داشت و ظرف بزرگى پر از ترشى براى فروش در روى آن گذارده بود پيوسته بدنبال جمعيت ما ميآمد و در مدت سه روز اقامت ما در سبزوار در هنگام گردش در بازار ما را ترك نمينمود .