برهنه كرده و در باتلاقى پر از لجن ميدويدند و به خيال خودشان بازى ميكردند . اينجا حفرهء بزرگى بود كه كورهپزان خاك آن را برداشته بودند و از آب متعفن و لجن پر شده بود ، بدن اين كودكان بيگناه از تابش آفتاب برنك مفرغ درآمده بود . ما خواستيم عكسى از آنها برداريم اما همين كه دوربين عكاسى را در مقابل آنها گرفتيم همه وحشتزده فرار كرده و در باغى پناهنده شدند . در اطراف نيشابور قبرستانهاى با وسعتى ديده مىشود ، كلاغهاى زيادى در آنجا جمع شده بودند و از عابرين چندان وحشتى نداشتند پس از قبرستان بيابان وسيعى بود كه موشان مانند غربالى آن را سوراخ كرده بودند . پس از اين كشفيات به طرف منزل برگشتيم تا يكى دو فنجان چاى بياشاميم و ضمنا براى پذيرائى صراف كه وعدهء ملاقات داده بود آماده باشيم . بمحض ورود به منزل باز با مگسها بجنك پرداخته و بتماشاى صحنههاى گوناگون قشنگى كه در موقع زوال آفتاب تشكيل مييافت مشغول بوديم . آسمان كمكم برنك ياس بنفش درآمد و چندان طولى نكشيد كه تمام اشياء و خانهها و جاده كه در زير نظر ما بود در تحت تأثير اشعهء آفتاب كه بطور افقى به زمين ميتابيد جلوهء خاصى پيدا كرد و منظرهء آنها به شكل سايهروشن درآمد و پس از لحظهاى تاريكى همهجا را فراگرفت ، تنها يك لكه بزرك طلائى هنوز در افق خودنمائى ميكرد و در نهر آبى كه در نزديكى ما جارى بود منعكس شده بود ، مزارع پنبه كه تاكنون سفيد به نظر ميآمد بتدريج برنك خاكسترى درآمد . ناگهان در پايهء ديوارى نقطهء روشنى كه مانند نقره ميدرخشيد مشاهده گرديد . اين عكس ماه بود كه در نهر وسط باغ منعكس شده بود . دستههاى بزرك كلاغان كه يكساعت قبل در قبرستان پراكنده بودند از مباحثه دست كشيده و در بالاى سر ما در پرواز بودند و به طرف ديگر شهر ميرفتند . سكنه در دنبال يكديگر به طرف منازل خود ميآمدند . بعضى زنجير قوچهاى خود را گرفته و آنها را در دنبال خويش ميكشيدند ، روستائيان چپق خود را بكمر زده و از اينكه وظيفه روزانه خود را انجام داده بودند سرور و نشاطى داشتند و فكر ميكردند كه عنقريب در كلبهء خود در روى فرش دراز كشيده و استراحت مينمايند ، نقال هم در قهوهخانه
سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 675
مساهمون: هانرى رونه دالمانى
ص٦٧٥