شروع شد ، او داستانى براى ما نقل كرد كه گويا هنوز هم قهرمانان آن در سلك حيات باشند .
داستان صراف و شاه ايران
او گفت : چندى پيش در تهران صرافى بود كه ثروت زياد و زندگانى مجلل و خوشى داشت ، حرم او هم از زنان متعدد و زيباروئى تشكيل يافته بود كه بعضى عقدى و جمعى صيغه يا خدمتكار بودند ، اسبان شكيل و اصيلى هم در اصطبل خود داشت . عمارت مسكونى او بسيار عالى بود و از ستونهاى سنك مرمر گرانبها كه مهتابى قشنگى را نگاهدارى ميكرد احاطه شده بود ولى اين زندگانى باشكوه و مجلل براى او چندان دوامى نكرد و در فاصله كمى خوشبختى او مبدل به بدبختى گرديد . توضيح آنكه روزى يكى از درباريان نزد او آمد و به او گفت : پادشاه محبوب شما از حيث پول در مضيقه است و بسى خوشوقت خواهد شد كه يكى از رعاياى او وجهى بعنوان وام به او تقديم نمايد . صراف خوب ميدانست كه وام دادن بپادشاه تقريبا مانند صدقهايست كه در راه خدا ميدهند و پس از دادن نبايد هرگز در فكر پس گرفتن آن باشند بنابراين پاسخ مثبتى به او نداد و بفكر جلاى وطن افتاد و مقدار زيادى از دارائى خود را ببانكهاى اروپا فرستاد . چندى بعد شاه باز قاصد ديگرى نزد صراف فرستاد ، اين قاصد جز عمارت خالى از سكنه چيزى نيافت و شنيد كه صراف باروپا مسافرت كرده است . پس از كنجكاوى زياد پسر صراف را در اطاقى يافت كه بسى اندوهناك به نظر ميآمد . قاصد علت اندوهش را پرسيد پسر پاسخ داد كه پدرم مرا از همه چيز محروم كرده است و جز فقر و بدبختى چيزى براى من باقى نگذارده است . بنابراين قاصد از منزل او بيرون رفته و نتيجهء مأموريت خود را بشاه گزارش داد . شاه گفت از اين حرفها بوى كذب استشمام مىشود و فرمان داد تا پسر صراف را بحضور بياورند . همين كه جوان حاضر شد شاه باستنطاق او پرداخت ولى همان حرفهائى را كه از قاصد شنيده بود عينا از آنجوان شنيد . بنابراين امر كرد كه دستهاى او را از پشت ببندند و پاهايش را در فلك بگذارند و آنقدر چوب به كف پاهايش