بزنند تا محل مخفى پولهاى پدر را بروز دهد . پس از آنكه او را فلك كردند و شروع به چوب زدن نمودند پسر مدتى از بروز خزينه پدر خوددارى كرد و چون شكنجه زيادتر شد ديگر نتوانست مقاومت كند و اظهار كرد كه پدرم پولهاى خود را در اولين ستون سمت چپ خانه مخفى نموده است . فورا فراشان بامر شاه با بيل و كلنك و تيشه به خانه صراف رفته و ستونى را كه نشان داده بود سرنگون كردند و پولهاى طلا مانند آبشار زرينى در روى پلههاى عمارت سرازير شد بنابراين آنها را جمع كرده در جوالى ريخته و بنزد شاه آوردند . شاه امر كرد كه پسر صراف را از زندان آزاد نمايند و تحت نظر قرار دهند . صرافزاده چون آزاد شد به منزل آمد و شبانه بدست خود ساير خزائن مخفى پدر را شكافت و محتوى آنها را در استخر بزرك خانه ريخت و چندى در منزل يكى از آشنايان خود مخفى گرديد و پس از مدتى به منزل آمده بتدريج سيم و زرى را كه در استخر ريخته بود درآورد و بطور محرمانه ببانك سپرد و بعد هم بوسيلهاى فرار كرد و باروپا رفت و اكنون پدر و پسر در آنجا با تمولى سرشار و احترام فوقالعاده آزادانه زندگانى ميكنند .
حوالى نيشابور
ما بسى مايل بوديم كه باز هم از صحبتهاى مدير چاپارخانه بهرهمند گرديم متأسفانه او مبتلا به تب شده بود و ميگفت هواى نيشابور بد است و انسان زود مبتلا به نوبه مىشود و هرگز به اين فكر نيفتاده بود كه ممكن است مرض مالاريا از پشهها توليد شود زيرا كه مگس و پشه در اينجا زياد است و آنى ما را راحت نميگذارند و متصل با آنها در مبارزه هستيم و براى دفاع از خود هم جز يك بادبزن چيزى در دسترس نداريم .
بارى چون موقع ظهر از زيادى مگس و پشه نميتوانستيم استراحت كنيم ، بلند شديم و بعزم گردش در طول جويبارى كه از كنار حصار شهر ميگذشت به راه افتاديم . در مجاورت اين نهر جابجا زنان دستهدسته مشغول شستن لباس و گليم و لحاف بودند و آنها را در آب جارى پايمال ميكردند . قدرى دور تر پسران و دختران كوچك پاها را