او گفت : در يكى از شهرهاى ايران ، حاكم كه مرد رشوهگير و طماعى بود پياده در ميان كوچه و بازار گردش ميكرد تا شكارى بدست آورد و پوست آن را بكند . روزى در بازار مرد روستائى را ديد كه سر خود را با پارچهاى بسته و پيشانيش خونآلود است ، او را نزد خود خوانده و باستنطاقش پرداخت و گفت : على بگو ببينم چه كسى سر تو را شكسته و به اين حال انداخته است ؟ مرد روستائى پاسخ داد : آقا كسى به من صدمهاى نزده است . اين عملى است كه ماده گاو من مرتكب شده است ، چون ميخواستم شير آن را بدوشم به من شاخ زد و سرم را شكست .
حاكم طماع چون به بنبست برخورد و فهميد كه قضاوت در چنين عملى مربوط بحكومت نيست و نميتواند فورا حكمى صادر كند بروستائى گفت فردا بيا بدار الحكومه كه براى تو فكرى بكنم .
روستائى سادهلوح به خيال اينكه شايد حس ترحمى در حاكم توليد شده و ميخواهد انعامى به او بدهد اطاعت امر كرد و روز بعد در دار الحكومه حاضر شد .
همين كه حاكم روستائى را ديد او را نزد خود خوانده و گفت على راست بگو و ضارب را معرفى كن تا سزاى او را بدهم .
مرد روستائى باز همان گفتهء روز قبل را تكرار كرد و تقصير را تنها به گردن ماده گاو خود انداخت .
حاكم طماع گفت : من بايد عادلانه حكم كنم ، نظر باينكه ماده گاو تو نميتواند جريمهء جنايتى را كه مرتكب شده بپردازد بايد سر آن را از تن جدا كرد .
مرد روستائى بمحض شنيدن اين حرف ، خود را به روى پاهاى حاكم انداخته و با التماس و تضرع عفو تقصير ماده گاو خود را كه يگانه وسيلهء معيشت او بود درخواست كرد و گفت : جناب اجل اگر چنين مجازاتى به عمل آيد من بدبخت خواهم شد و تنها وسيلهء معيشتم از دست خواهد رفت . از جنابعالى خواهش ميكنم كه بر من رحم كنيد و از مجازات ماده گاوم صرفنظر فرمائيد . حاكم گفت : بسيار خوب محض خاطر تو از تقصير ماده گاوت صرفنظر ميكنم به شرط اينكه خودت جريمه عمل خلاف آن را بپردازى .
سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 577
مساهمون: هانرى رونه دالمانى
ص٥٧٧