تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 1089

مساهمون:

ص١٠٨٩
هستند مسلما اينها نظر باينكه در صغر سن بتوسط والدين خود اجبارا به كار وادار شده‌اند عمر طولانى نخواهند كرد . دستگاهها تمام بدوى است ، نخ را بدور ماسوره‌اى از نى خيزران كه شكافى دارد مىپيچند و رنگهائى كه به كار مىبرند منحصر است برنك سبز و قرمز و آبى و زرد و خاكسترى . صنعتگرى كه كارخانه خود را بما نشان داد مايل بود كه مقدارى از محصول خود را بما بفروشد بنابراين ما را دعوت نمود كه ببالاخانه برويم از پله‌هاى تنك و تاريك خطرناكى بالا رفتيم و بيك مهتابى وارد شديم كه آفتاب آن را روشن كرده بود ، دسته‌اى از تجار را در اطاقى كه با فرشهاى ممتازى مفروش شده بود ديديم كه صورتهاى آنها با ريش انبوهى زينت يافته بود ، پاره‌اى از آنها هم سيد بودند و عمامه بر سر داشتند و نظر باصالت و شرافت بما فرنگيان اعتنائى نكردند و مثل اين بود كه ما را نديده باشند .

تماشا

بارى چون آفتاب در شرف زوال بود به منزل برگشتيم و از بالاى بالكون بتماشاى عابرين ميدان عمومى كه در جلو كاروانسرا بود پرداختيم . پسر پانزده ساله‌اى را ديديم كه دچار حملهء خطرناكى شده و به زمين افتاده بود . جمعى از مردمان بيكار و پسران ولگرد در اطراف او حلقه زده و بدون اينكه يكى از آنها درصدد تخفيف رنج اين بدبخت باشد تغيير حال و تشنجات او را تماشا ميكردند و كمى بعد به طرف ديگرى رفتند تا با تماشاى جالب‌ترى سرگرم باشند زيرا كه حقه‌بازى ميمون بدبختى را با طناب بدنبال خود ميكشيد و ميخواست در ميدان نمايشى بدهد و پولى بدست آورد اما چند نفر ولگرد كه جمعى را بدور خود جمع و با جملات ركيك خنده‌آور آنها را سرگرم نموده بودند حقه‌باز را مسخره كردند و مانع نمايش او شدند . حقه‌باز متغير شد و بيكى از آنها كه بيشتر از ديگران مسخرگى ميكرد دشنام داد و جملاتى از قبيل پدرسوخته و غيره نثارش نمود اتفاقا