عزيمت از اصفهان
اكنون ما در ميدان موسوم به چهار حوض آمادهء حركت هستيم مردم زيادى براى تماشا در اطراف ما جمع شدهاند و عدهء قليلى از سربازان كه شايد شمارهء آنها از عدد 12 تجاوز نكند در تحت فرمان صاحبمنصبى كه لباسهاى يراقدار پوشيده و نشانهاى متعددى به سينه آويخته است مشغول تمرين تيراندازى هستند . اين سربازان هم گاهى براى تماشا نظرى بما مياندازند ، سه نفر هم با صداى حزنآورى براى سربازان طبل ميزنند .
گداهاى زيادى در اطراف ما صف كشيدهاند و با حال تضرع طلب احسان مينمايد در ميان آنها پسر كوچكى است كه صدايش قطع نميشود و ساير گداها او را ميزنند و از پيش خود ميرانند .
اكنون برعكس موقع ورود كه شب بود ما در روز روشن حركت ميكنيم و اقلا سه ربع ساعت بايد راه بپيمائيم تا از خرابههاى شهر بيرون برويم ، از بازار عبور كرده و در طول ديوارهاى خشت و گلى باغهائى كه اشراف و ثروتمندان محل تفريح حرم خود قرار دادهاند براهپيمائى ادامه ميدهيم . زنان هميشه بايد در محوطهء محصورى زندگانى كنند و از انظار عابرين دور باشند .
در هرلحظه از جويبارى ميگذريم كه از ميان دو صف درختان چنار و تبريزى عبور مىكند . چون فصل پائيز است برك درختان تغيير رنك داده و كمى مايل برنك مس شده است .
از اصفهان بكاشان
پس از مدتى راهپيمائى براى آخرين بار نظرى به شهر اصفهان انداختيم كه مانند جنگلى در دامنهء كوه بنفشرنگى ديده ميشد و ابنيهء تاريخى آن در ميان اين جنگل بزرك ناپديد گرديده بود .
مقارن نيمهشب بناظمآباد رسيديم و بكاروانسرائى وارد شديم كه جز يك قهوهخانه منزل ديگرى نداشت ناچار تختخوابهاى خود را در روى سكوى گلى