تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 1064

مساهمون:

ص١٠٦٤
كه هيچوقت از خاطر زايل نميشود . متأسفانه خوابگاه ما در كنار جاده بوده و شتران هم براى اينكه از قطار منحرف نشوند در هنگام عبور پاهاى سنگين خود را روى پتوهاى ما ميگذاشتند . در اينوقت شب هوا بسيار سرد است و ميزان الحراره دو درجه زير صفر را نشان ميدهد آسمان صاف و بدون ابر و ماه هم با پرتو سيمگون خود زمين را روشن كرده است ، صداى زنگهائى كه به گردن شتران آويخته آهنك گوش‌نواز خوشى دارد . خلاصه پس از چند ساعت سفيدهء بامدادى دميد و متعاقب آن آفتاب از افق سر زد و كم‌كم ما را از حرارت مطبوع خود كه به آن نيازمند بوديم محظوظ نمود زيرا كه لباسهاى ما مثل اينكه باران ديده باشد از شبنم مرطوب شده بود . در اين هنگام مردى از راه رسيد و مستقيما نزد من آمد ، اين مرد چون آگاه شده بود كه ما در چاله شتر اشياء قديمى را خريدارى كرده‌ايم چند جعبهء مقوائى كهنه را برداشته و شبانه بدنبال ما پياده به راه افتاده بود تا آنها را بما بفروشد اما جعبه‌هاى او ارزشى نداشت و من نخريدم و اين مرد بدبخت از فكر و زحمت خود نتيجه‌اى نگرفت

مراجعت باصفهان

پنجشنبه 24 اكتبر - امروز در ساعت 9 بامداد بكاروانسراى حاجىآباد رسيديم ، در اينجا صاحب اسبان ما را تا نيم‌ساعت بعدازظهر معطل كرد و پس از دو ساعت راه‌پيمائى بقصبهء نجف‌آباد رسيديم كه از پايتخت قديم ايران شش فرسخ فاصله دارد . در اينجا صاحب اسبان ده تومان اضافه از قرارداد از ما مطالبه كرد و مايل هم نبود كه قبل از غروب آفتاب حركت كند ، بنابراين من از كاروانسرا به قصد گردش بيرون آمدم . بازار نجف‌آباد با آن دكانهاى خشت و گلى بىتماشا نيست ، متأسفانه طولى نكشيد كه جمعيت زيادى مرا احاطه كرد ، البته اين مردم براى تماشاى هيكل و لباس دور من جمع شده بودند و من مجبور شدم كه زودتر به منزل برگردم تا از مزاحمت