خشت و گلى كوچك ديده ميشد كه مسافرين ميتوانستند در موقع باد و بارانهاى شديد در آنها پناهنده شوند .
در بين راه برخورديم بكارگران سنكتراشى كه آنها را قبلا در چاله شتر ديده بوديم . اينها چند گوسفند با خود ميآوردند ، معلوم شد كه دستمزد خود را داده و گوسفند خريدهاند تا از دستبرد دزدان محفوظ باشند و هم از فروش آنها در اصفهان سودى ببرند زيرا كه سارقين بيشتر در فكر پول نقد هستند و چندان در قيد بردن گوسفند نيستند .
خلاصه از پايه كوه گبران كه آفتاب بناهاى خراب قديمى آن را روشن كرده و منظرهء جالبتوجهى به آن داده بود عبور كرديم .
اكنون معلوم است كه به شهر بزرگى وارد ميشويم زيرا گداهاى زيادى را در كنار راه مىبينيم كه باميد گرفتن يك شاهى دعاى زيادى نثار ما ميكنند اما اگر چيزى به آنها ندهيم پىدرپى دشنام و لعنت بدرقه ما خواهند كرد .
منزل ما در اصفهان
كمى بعدازظهر ما داخل كاخ كوچك خود شديم و چنين بنظرمان ميآمد كه داخل منزل شخصى خود شدهايم . فرشهاى اعلا و گرانبهائى كه سردار از روى علو همت بعنوان هديه بما داده بود روى زمين انداخته و اطاق خود را زينت داديم زيرا كه بجز دو تختخواب سفرى و دو چمدان ، اثاثه و مبلى در اطاق ما وجود نداشت .
طرف عصر صداى بوقى بلند شد ، اين صدا علامت اين بود كه آب حمام گرم شده كارگران حمام منتظر ورود مشتريان خود هستند . پس از آن هم صداى توپى در ميدان بلند شد كه غروب آفتاب و موقع شكستن روزه را خبر ميدهد .
شنبه 26 اكتبر - اكنون ما بتماشاى ابنيهء خراب قديمى ميرويم كه دلالان و ارمنيان همهروزه مقدارى از مصالح آنها را براى فروش بما عرضه ميدارند .