بنا بر آنكه لحم كبد و رطوبت جليدى و مجموع شظايا « 1 » از ليفات جذب غذا مىكنند ، با « 2 » آنكه ليف داخل ايشان نگشته ؛ و هرچه از آن كبد و رطوبت جليدى است ظاهر « 3 » است ، خلو ايشان از ليف و از آن ليف شظايا « 4 » ؛ بنا بر آنكه هرگاه كه جذب غذا موقوف بر ليفيّت بود تسلسل لازم آيد و آن توقّف كلّ « 5 » واحد لواحد است از ليفات بر آن ديگر ، إلى « 6 » ما لا نهاية له « 7 » و تسلسل محال است ، پس وجود ليفيّت « 8 » واجب نباشد ؛ و آن عضوى كه با ليف است منقسم « 9 » مىشود به سه قسم : يكى آنكه ليفات « 10 » به طول افتاده باشد « 11 » و آن از جهت جذب بود ؛ و ديگر « 12 » آنكه ليفات او به طريق عرض واقع باشد و آن به « 13 » جهت دفع بود ؛ و آنكه به وراب افتاده باشد « 14 » به جهت امساك بود ؛ « 15 » و نزد « 16 » جالينوس آن است كه
هامش
( 1 ) . شظايا : جمع شظيّة است و آن سرهاى اضلاع سفلى كه شبيه به غضروفند . و نيز به معناى استخوان ساق است كه استخوانى است باريك و كوچك ، چسبيده به ذراع يا به قول برخى چسبيده به قصبهء صغرى( perone )و آن را سه سطح و سه كنار است ؛ اصطلاح علمى آن« Humerus »است و بهطور دقيق تنهء هومروس است كه« body »گويند . ( رك :
استخوانشناسى ، دكتر بهرام الهى ، ص 22 - 25 ؛ و نيز : استخوانشناسى ، دكتر نعمت الله كيهانى ، ص 18 - 21 ؛ جواهر التّشريح ميرزا على ، ص 148 - 150 ؛ لغتنامه ، ذيل « شظايا » و « شظيّه » ) و اينجا مراد معنى اوّل است ؛ بههرحال شظايا رشتههايى هستند شبيه به رباط كه به ليفات متّصل مىشوند .
( 2 ) . ل : يا .
( 3 ) . ط : + رعشهء عصب .
( 4 ) . س ، ن ، ش ، ص : - ليف .
( 5 ) . ج ، ل ، ش : - كل .
( 6 ) . ش : الا .
( 7 ) . ط : - له .
( 8 ) . ش : ليف .
( 9 ) . ش ، ل : - منقسم .
( 10 ) . ج ، ل : + او .
( 11 ) . ج : باشند .
( 12 ) . ج ، ل ، ش : يكى .
( 13 ) . ط : از ؛ ج ، ل ، ش : - به .
( 14 ) . ج ، ل ، ش ، ط : - باشد .
( 15 ) . س : - بود .
( 16 ) . ج ، ل ، ط : پيش .