اوّل كه اثنا عشر است ، يعنى عرض آن « 1 » موازى دوازده انگشت صاحبش « 2 » باشد « 3 » در حالت انضمام اصابع و اين متّصل به مقعّر « 4 » معده بود و بوّاب « 5 » نيز گويند ، بنا بر آنكه در وقت هضم دهن او منقفل « 6 » شود ، يعنى باهم آيد و چون هضم تمام شود منفتح « 7 » گردد ؛ و دوم را صايم « 8 » خوانند ، بنا بر آنكه دايما از غذا خالى افتاده و عروق ماساريقايى « 9 » از او جذب شىء لطيف كند و صفرا از مراره به دو منصّب شود و به واسطهء دوام اين انصباب « 10 » او را شويد و از غذا خالى باشد ؛ و سيم را دقاق گويند « 11 » و در او ليفات بسيار بود و اين هر سه را امعاى دقاق خوانند ؛ و چهارم را « 12 » كه اعور « 13 » گويند ، او همچون كيسهاى است كه مدخل و مخرج او يكى است ، بنابراين او را اعور گويند ؛ و پنجم را قولون گويند ، جهت آنكه « 14 »
هامش
( 1 ) . ج ، ش ، ط : او .
( 2 ) . ب ، ن ، ط : او .
( 3 ) . ش : - باشد .
( 4 ) . ط ، ن : قعر .
( 5 ) . بوّاب : رودهاى است كه از سمت پايين به معده متّصل است و هنگام ورود غذا به معده بسته مىشود ، تا اينكه غذا هضم گردد ، پس از آن به امر خداى بزرگ باز مىشود و بدين سبب بوّاب ( - دربان ) ناميده شده است . ( مفاتيح العلوم ، ص 151 ) .
( 6 ) . ل ، ش ، ط : متعلق ؛ منقفل : بسته شده و به هم آمده . ( لغتنامه )
( 7 ) . ن : مفتخر ؛ ط : منفسح .
( 8 ) . صايم : رودهاى است كه پس از اثنا عشر جاى مىگيرد و آن را بدان سبب صائم مىگويند كه غذا در آن متوقف نمىشود . ( مفاتيح العلوم ، ص 151 ) .
( 9 ) . ن : مفتخر ؛ ط : منفسح .
( 10 ) . ط : اعصاب .
( 11 ) . ل : خوانند .
( 12 ) . س ، ن ، ط ، ل : - را .
( 13 ) . اعور : اين روده را بدان سبب اعور گويند كه منفد ندارد و آن را ممرغة نيز گويند . ( مفاتيح العلوم ، ص 151 ) .
( 14 ) . س : - آنكه .