اجرا كند . از قضا در آن هنگام مردى از اهالى كلخيد موسوم به « فارسوسسن » « 1 » بر اثر نزاعى كه با « گوباز » كرده بود كينهء او را در دل داشت و مترصد فرصتى مىبود تا آسيبى به دو برساند . « فابريزوس » چون از اين موضوع آگاه گشت مرد مزبور را نزد خود طلبيد و نقشهء خويش را با او در ميان نهاد و با او مشورت كرد كه به چه وسيله « گوباز » را به هلاكت برسانند . پس از گفتگوى بسيار عاقبت هر دو بر اين رأى شدند كه « فابريزوس » به شهر « پترا » برود و « گوباز » را به عنوان آنكه مىخواهد فرمان شاهنشاه را راجع به امور « لازيكا » به او ابلاغ نمايد بدانجا احضار كند و در همانجا كارش را بسازد . ليكن « فارسوسس » به پنهانى « گوباز » را از واقعه آگاه نمود و توطئهاى را كه از طرف ايرانيان بر ضد او چيده شده بود بر او فاش ساخت و به اينجهت « گوباز » از رفتن به « پترا » امتناع ورزيد و ناگهان آغاز شورش و طغيان كرد . « فابريزوس » چون حال را بدينمنوال ديد به پادگان ايرانى مقيم « پترا » دستور داد كه با كمال مراقبت به محافظت شهر بپردازند و خود با سيصد تن از همراهانش بىآنكه موفق به اجراى نقشهء خويش شده باشد به ايران بازگشت . آنگاه « گوباز » شرح واقعه را به « ژوستينين » پيغام داد و پس از عذرخواهى از اقدامات گذشتهء اهالى « لازيكا » از وى درخواست نمود كه به كمك ايشان بشتابد و آنها را از چنگ ايرانيان برهاند ، زيرا خود آنها به تنهائى از عهدهء دفع آنان برنمىآمدند .
ژوستينين از اين پيام شادمان گشت و هفت هزار سرباز رومى و هزار تن از جنگيان قبايل « تزانى » را به فرماندهى « داجيستيوس » « 2 » به كمك مردم لازيكا فرستاد . سپاه مزبور چون به ايالت « كلخيد » رسيد به همراه لشكريان « گوباز » در حوالى شهر « پترا » اردو زد و دست به كار محاصرهء آنجا گرديد ، اما چون ايرانيها اين محاصره را پيشبينى كرده و آذوقهء فراوان در شهر گرد
هامش
( 1 ) -Pharsauses( 2 ) -Dagisthaeus