نگهبانان خواستند دروازه را ببندند ايرانيها قطعه سنگى را كه پيشاپيش تهيه كرده بودند به آستانهء آن انداختند و نگهبانان هرچه كوشيدند كه دروازه را ببندند نتوانستند . هنوز مردم شهر تصور خدعهاى نمىكردند و گمان خطرى براى خود نمىبردند كه سپاه ايران مانند سيل هجوم آورد و دروازه را به زور گشود و وارد شهر شد . خسرو از غايت خشمى كه داشت فرمان به غارت و تاراج خانهها داد و گروه بسيارى از مردم را به هلاكت رسانيد و ديگرانرا اسير نمود و سپس شهر را آتش زد و در اندك مدتى آن را با خاك يكسان ساخت . در اين وقت « آناستاسيوس » را از حضور خويش مرخص كرد و گفت برو به ژوستينين بگو پسر قباد اكنون در كجاى دنياست و مشغول چه كارى است .
عاقبت بواسطهء آنكه حس شفقت و انسانيت خسرو تحريك شد يا به خاطر زن زيبائى بنام « اوفميا » « 1 » كه خسرو از ميان اسراى شهر به همسرى خود برگزيده بود ، شاهنشاه ايران بر آن شد كه بر مردم « سورا » ببخشايد و بدين منظور به اسقف شهر « سرگيوپوليس » « 2 » كه متعلق به روميان است و تا شهر « سورا » صد و بيست و شش « استاد » فاصله دارد ، پيام فرستاد كه دوازده هزار تن اسيران شهر را به دو « سنتنارى » طلا خريدارى كند . ليكن اسقف مزبور چون پول نداشت از پذيرفتن اين پيشنهاد خوددارى كرد و خسرو ناگزير سندى از وى گرفت كه اسيران را به مبلغى خيلى ناچيز خريدارى نمايد و پول آن را در آينده بپردازد . اسقف مزبور سندى سپرد كه اين پول را در ظرف يكسال بپردازد و ضمنا نيز تعهد نمود كه اگر در سر موعد اين مبلغ را تأديه نكند ، دو برابر آن را به عنوان جريمه بپردازد و بعلاوه از مقام اسقفى نيز معزول گردد . پس از سپردن اين سند ، اسقف مردم شهر « سورا » را از ايرانيان پس گرفت ولى بيشتر آنان طاقت تحمل مشقاتى را كه بر آنها وارد آمده بود نياوردند و به زودى تلف گرديدند و فقط معدودى از آنها زنده ماندند . خسرو پس از انجام اين
هامش
( 1 ) -Euphemia( 2 ) -Sergiopolis