ميسر نيست ، دست از محاصره كشيد و به شتاب رو به راه آورد .
پس از پيمودن سه روز ديگر مسافت خسرو به شهر « سورا » « 1 » واقع در ساحل فرات رسيد و در آنجا اسب وى شيهه كشيد و سم خود را به زمين كوبيد . موبدانى كه همراه او بودند حركت اسب را بر آن تعبير نمودند كه شهر به آسانى به تصرف ايشان درخواهد آمد و به اينجهت خسرو همانجا اردو زد و به سپاهيان خويش فرمان داد كه به حصارهاى شهر حمله نمايند . فرمانده پادگان شهر مردى بود ارمنى به نام اشك كه مردان خود را بر فراز برجها گماشته و از آنجا با كمال دليرى از شهر دفاع نمود و گروه زيادى از لشكريان دشمن را به هلاكت رسانيد ، اما ديرى نگذشت كه تيرى به او اصابت كرد و او را هلاك نمود . در اين هنگام چون روز به پايان رسيده و هوا تاريك شده بود ، ايرانىها به اردوى خود برگشتند تا فردا حملات خويش را از نو آغاز نمايند . ولى روميان كه سردار خود را كشته ديدند از پيروزى خويش نااميد گرديدند و بر اين رأى شدند كه به خسرو تسليم شوند . اين بود كه فرداى آن روز اسقف شهر را نزد وى فرستادند تا تقاضاى بخشايش نمايد و شهر را آزاد كند . اسقف مذكور گروهى از كسان خود را همراه برداشته با مقدارى مرغ و شراب و نان نزد خسرو آمد و خود را در حضور وى به خاك انداخت و گريهكنان از وى درخواست نمود كه به حال مردم بينواى آنجا رحمت آورد و شهرى را كه نه در نظر روميان داراى اهميت است ، نه ايرانىها اعتنائى بدان دارند دستخوش حمله قرار ندهد . ضمنا به وى قول داد كه اهالى فديهء لايقى براى رهائى شهر خويش به او تقديم نمايند . اما خسرو نسبت به مردم اين شهر بىاندازه خشمگين بود چه آنان نخستين گروه رومى بودند كه وى در اين لشكركشى با آنها برخورد نموده بود و بجاى آنكه به گشادهروئى او را بپذيرند و درهاى شهر را به روى او بگشايند برعكس در
هامش
( 1 ) -Sura