ديگرى كه در ميان كوههاى مجاور پيدا كردند ناگهان به خاك يونان ريختند و غير از مردم « پلوپونيز » « 1 » تقريبا همهء يونانيهاى ديگر را به هلاكت رسانيدند و برگشتند « 2 » . اندكى پس از اين وقايع ايرانىها هم پيمان صلح را شكستند و زيانهاى بزرگ به روم شرقى وارد ساختند كه شرح آن به زودى خواهد آمد .
بليزاريوس پس از مغلوب ساختن « ويتىگيس » پادشاه گوتها او را دستگير ساخت و زنده به دربار بيزانتيوم فرستاد . اما داستان لشكركشى ايرانيها به خاك روم به ترتيبى بود كه در زير نوشته مىشود :
وقتى ژوستينين آگاه گرديد كه خسرو تدارك جنگ مىبيند خواست اندرزى به وى بدهد و او را از قصد خود بازدارد . از قضا در همان هنگام مردى به نام « آناستاسيوس » كه به زيركى مشهور بود از شهر دارا به بيزانتيوم آمد و او همان كسى بود كه فتنهء شهر دارا را خواباند و شرح آن پيشتر گذشت . ژوستينين نامهاى به خسرو نوشت و توسط اين مرد فرستاد كه مضمون آن از اينقرار بود :
« بر مردم خردمند و بر كسانى كه به احكام و فرايض الهى با نظر احترام مىنگرند فرض و واجب است كه وقتى موجبات جنگ و پيكار فراهم مىشود با همهء نيرو در رفع آن بكوشند ، خاصه كه طرف مخاصمه دوستان صادق و يكدلهء او مىباشند . فقط مردمان سفيه و ديوانه و كسانى كه از خشم خداوند پروا ندارند ، بىهيچ عذر و دليل معقول به فكر برپا كردن دشمنى مىافتند . برهم زدن اساس صلح و قدم نهادن در ميدان جنگ البته كارى آسان است ، زيرا بنا به قاعدهء كلى انجام پستترين كارها براى مردم دون و سفله بسى آسان است ، ليكن بايد دانست كه پس از شروع جنگ بازگرداندن
هامش
( 1 ) -Peloponnese( 2 ) - اين جاده كه « هونها » پيدا كردند همان راه پنهانى كوهستانى بود كه لشكر خشايار شاه از آن گذشت و « لئونيداس » و سيصد نفر از جنگيان اسپارتى او را به هلاكت رسانيدند . ( به كتاب هفتم هرودوت رجوع شود . )