شمشير زبير را شكست . « 1 »
( 1 ) 81 - عمر همراه گروهى از جمله اسيد بن حضير و سلمة بن اسلم به خانه فاطمه آمد و به آنان گفت : راه بيفتيد و بيعت كنيد . از دستور او سرپيچى كردند . زبير شمشير به دست بيرون آمد . عمر گفت : مواظب سگ باشيد . سلمة بن اسلم پريد و شمشير را از دست زبير گرفت و به ديوار زد . سپس او و على بنى هاشم را بردند .
على مىگفت : من بندهء خدا ، و برادر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هستم . تا اينكه او را به نزد ابو بكر بردند . به او گفته شد : بيعت كن . گفت : من از شما به اين امر - خلافت - سزاوارتر هستم . با شما بيعت نمىكنم ، شما به بيعت با من سزاوارتريد . خلافت را با احتجاج به قرابت و نزديكى خود به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از انصار گرفتيد . پس افسار اطاعت را به شما دادند و خلافت را به شما سپردند . من به همان چيز بر شما احتجاج مىكنم كه شما بر انصار احتجاج كرديد . پس اگر از خدا مىترسيد ، با ما به انصاف رفتار كنيد و مثل آنچه انصار برايتان شناختند ، شما براى ما بشناسيد و الّا خود را براى ستم آماده كنيد ، در حالى كه مىدانيد .
عمر گفت : تو را رها نمىكنيم تا بيعت كنى . على به او گفت : عمر ! شيرى را بدوش كه تو را نيز از آن نصيبى است . امروز خلافتش را محكم كن تا فردا آن را به تو برگرداند . به خدا قسم نه سخن تو را مىپذيرم و نه با او بيعت مىكنم . ابو بكر به او گفت . . . « 2 »
( 2 ) 82 - ابن ابى الحديد معتزلى مىگويد : « اما امور شنيع و زشتى كه شيعه نام مىبرد از قبيل فرستادن قنفذ به خانه فاطمه عليها السّلام و اينكه او را با تازيانه زد ، چنان كه همچون بازوبند به دور بازويش حلقه زد و اثرش بود تا از دنيا رفت و اينكه عمر ،
هامش
( 1 ) همان ، ج 2 ، صص 50 - 51 ؛ ج 6 ، ص 48 .
( 2 ) همان ، ج 6 ، ص 11 .