انصاف رفتار كنيد و الّا خود را براى ستم آماده كنيد ، در حالى كه مىدانيد .
عمر گفت : تو را رها نمىكنيم تا بيعت كنى .
على به او گفت : امروز شيرى را بدوش كه تو را نيز از آن نصيبى است . امروز خلافتش را محكم كن تا فردا آن را به تو برگرداند . پس گفت : به خدا قسم ، عمر ! نه سخن تو را مىپذيرم و نه با او بيعت مىكنم . « 1 »
( 1 ) 86 - همو : ابو بكر قومى را ياد كرد كه از بيعت او تخلّف كردند و نزد على - كرّم اللّه وجهه - نشستند . عمر را نزدشان فرستاد . عمر به خانه على آمد و آنان را صدا زد . از بيرون آمدن ، خوددارى كردند . هيزم خواست و گفت : قسم به كسى كه جان عمر به دست او است ، يا از خانه بيرون مىآييد يا آن را با هر كه در آن است ، آتش مىزنم .
به او گفتند : ابا حفص ! فاطمه در خانه است ؟
گفت : اگر چه . . .
پس بيرون آمدند و بيعت كردند مگر على كه به زعم خود گفته بود : سوگند خوردهام كه از خانه بيرون نيايم و ردايم را بر دوش نيفكنم تا قرآن را جمع كنم .
فاطمه عليها السّلام بر در ايستاد ، گفت : قومى از شما بدمحضرتر نديدم ، جنازهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را روى دست ما رها كرديد و بين خود به توافق رسيديد ، ما را به امارت برنگزيديد و حق ما را نداديد .
عمر نزد ابو بكر آمد ، به او گفت : آيا اين متخلف از بيعت را نمىگيرى ؟
ابو بكر به قنفذ ، غلام خود گفت : برو على را برايم بخوان .
قنفذ نزد على رفت : على به او گفت : چه حاجتى دارى ؟
گفت : خليفه رسول خدا تو را مىخواند .
هامش
( 1 ) الامامة و السياسة ، ج 1 ، صص 28 - 29 ؛ احقاق الحق ، ج 2 ، ص 351 .