ابراهيم است و چه خوب برادرى است ، برادر تو ، او على بن ابى طالب است ، و چه خوب دو سبطى ، دو سبط تو ، آنان حسن و حسيناند ، و چه خوب جنينى ، جنين تو است ، او محسن است . . . » « 1 »
( 1 ) 30 - ابو محمد ، از عبد اللّه بن سنان ، از ابو عبد اللّه ( امام صادق عليه السّلام ) كه فرمود :
چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رحلت فرمود ، و ابو بكر بر تخت خلافت نشست ، كسى به دنبال وكيل فاطمه عليها السّلام فرستاد كه او را بيرون آورد . . . ابو بكر نوشتهاى براى فاطمه عليها السّلام در ردّ فدك نوشت . عمر در راه به او رسيد ، گفت : دختر محمد ! اين نوشته كه با خوددارى چيست ؟
گفت : نوشتهاى است كه ابو بكر در ردّ فدك برايم نوشته است .
گفت : آن را به من بده .
فاطمه عليها السّلام حاضر نشد ، نوشته را به او بدهد . عمر لگدى به او زد . او به پسرى به نام محسن آبستن بود كه او را در اثر همان ضربه سقط كرد . پس عمر فاطمه را سيلى زد . گويى به گوشوارهء گوش مىنگرم كه شكسته شد .
( 2 ) سپس نوشته را گرفت و پاره كرد . فاطمه به خانه رفت و 75 روز در اثر ضربه عمر بسترى شد . آنگاه رحلت كرد .
چون مرگش فرا رسيد ، على را خواست و به او گفت : يا تضمين مىكنى يا به زبير وصيت مىكنم . على عليه السّلام گفت : دختر محمّد ! خودم وصيت تو را تضمين مىكنم .
فاطمه گفت : تو را به حقّ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مىخوانم كه وقتى از دنيا رفتم ، آن دو بر جنازهام حاضر نشوند و بر من نماز نگزارند .
هامش
( 1 ) تفسير قمى ، ج 1 ، ص 128 ؛ بحار الانوار ، ج 7 ، صص 328 - 329 ؛ صص 130 - 131 ؛ ج 12 ، صص 6 - 7 ؛ نور الثقلين ، ج 1 ، ص 348 ؛ البرهان فى تفسير القرآن ، ج 1 ، صص 328 - 329 .