آمدن فاطمه عليها السّلام و خطاب وى به آنان از پشت در و گفتهء زهرا عليها السّلام : واى بر تو عمر ! اين چه جسارتى است بر خدا و رسول او ؟ آيا مىخواهى نسل پيغمبر را از دنيا بركنى ، و نور خدا را خاموش كنى ؟ اما خداوند نورش را تمام مىكند ؛ و تهديد مهاجمان .
( 1 ) و گفتهء او : فاطمه ! بس است . نه محمّد حاضر است و نه ملائكه از نزد خداوند امر و نهى مىآورند ، و على هم يكى از مسلمانان است و بس ، اگر مىخواهى او را براى بيعت با ابو بكر بيرون فرست و الّا همهء شما را به آتش مىكشم .
فاطمه گريان گفت : خداوندا ! به تو شكايت مىكنم از فقدان پيامبر و رسول و برگزيدهات ، و ارتداد امت او عليه ما ، و منع آنان حقى را كه تو در كتابت برايمان قرار دادى ، كتابى كه آن را بر پيامبر نازل فرمودى .
عمر به فاطمه گفت : فاطمه ! حماقت زنانه را از خودت دور كن . خداوند نبوت و خلافت را براى شما در يك جا جمع نكرده است . چوب در آتش گرفته است .
و داخل كردن قنفذ دستش را براى باز كردن در .
و زدن عمر با تازيانه بر بازوى فاطمه چنان كه همچون بازوبند سياه بر بازويش حلقه زد ، و لگد زدنش به در كه به شكم فاطمه اصابت كرد و فاطمه كه ششماهه به محسن آبستن بود ، او را سقط كرد .
( 2 ) و هجوم عمر ، و قنفذ و خالد بن وليد ، و سيلى زدن عمر به گونهء زهرا عليها السّلام چنان كه گوشوارهاش از زير مقنعه ديده شد ، و فاطمه بلند مىگريست و مىگفت :
« وا أبتاه ، وا رسول اللّه ، دخترت فاطمه تكذيب مىشود ، او را مىزنند و فرزندش در شكمش كشته مىشود » .
و بيرون آمدن امير المؤمنين عليه السّلام از خانه با چشمانى سرخ و سر برهنه كه جامهاش را بر روى فاطمه انداخت و او را به سينهاش چسبند و به فاطمه گفت :
دختر رسول خدا ! مىدانى كه خداوند پدر را براى عالميان رسول رحمت فرستاد . . .
مأساة الزهراء ( ع ) ( رنجهاى حضرت زهرا س ) ( فارسي ) — صفحة 394
مساهمون: السيد جعفر مرتضى العاملي
ص٣٩٤