پس گفت : اى پسر خطاب ! واى بر تو از امروزت ، و پس از آن ، و روزگارى كه در پى بىآن خواهد آمد ، پيش از آن كه شمشيرم را بكشم و باقيمانده امّت را از بين ببرم ، از خانه بيرون شو .
( 1 ) عمر ، و خالد بن وليد ، قنفذ و عبد الرحمن بن ابى بكر بيرون رفتند ، و راه خود را در پيش گرفتند . على عليه السّلام فرياد كشيد : اى فضّه ! بانويت ، همچون زنان قابله ، او را تيمار دار كه در اثر لگد ، و اصابت در به شكمش ، درد زايمان او را در برگرفته است .
پس محسن را سقط كرد .
امير المؤمنين عليه السّلام گفت : او به جدّش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ملحق شد و به او شكايت خواهد كرد . . .
محسن مىآيد ، خديجه دختر خويلد ، و فاطمه دختر اسد مادر امير المؤمنين عليه السّلام او را مىآورند ، آنان فرياد مىكشند ، و مادرش فاطمه عليها السّلام مىگويد :
اين روز شماست كه وعده داده شديد . . .
( 2 ) سپس مفضّل گفت : آقاى من ! دربارهء اين فرمودهء خداوند :
وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ
، چه مىگوييد ؟
امام فرمود : مفضّل ! به خدا قسم ، مؤوده ، محسن است . زيرا او از ماست و بس .
هر كه جز اين گفت ، او را تكذيب كنيد .
مفضّل گفت : آقايم ! سپس چه ؟
امام فرمود : فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بپامىخيزد و مىگويد : خداوندا ! به وعدهاى كه به من دادهاى عمل كن دربارهء كسى كه به من ظلم و ستم كرد ، و حق مرا غصب نمود ، و مرا زد ، و . . . « 1 »
هامش
( 1 ) بحار الانوار ، ج 53 ، صص 14 ، 18 ، 19 ، 23 ؛ عوالم العلوم ، ج 11 ، صص 441 ، 443 ؛ الهداية الكبرى ،