تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مأساة الزهراء ( ع ) ( رنجهاى حضرت زهرا س ) ( فارسي ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨
گفت : چه مىخواهى ؟ گفت : امير المؤمنين مىگويد : بيا بيعت كن . على عليه السّلام صدايش را بلند كرد و گفت : سبحان اللّه ! چيزى ادعا كرده كه حق او نيست . قنفذ برگشت و به ابو بكر خبر داد . ( 1 ) عمر به پا خاست و گفت : بياييد با هم به نزد اين مرد برويم . پس گروهى به خانه على رفتند و در زدند . على عليه السّلام چون صدايشان را شنيد ، سخن نگفت . زنى به سخن آمد و گفت : اينان كه هستند ؟ گفتند : به على بگو : بيرون بيايد و بيعت كند . فاطمه عليها السّلام صدايش را بلند كرد و گفت : يا رسول اللّه ! پس از تو ، از ابو بكر و عمر چه ديديم ! هنگامى كه صدايش را شنيدند ، بسيارى از همراهان عمر گريستند . سپس بازگشتند . ( 2 ) عمر با عده‌اى ماند و على را بيرون آوردند و به نزد ابو بكر بردند و او را در مقابل ابو بكر نشاندند . ابو بكر گفت : بيعت كن . گفت : اگر بيعت نكنم ؟ گفت : در اين صورت ، به خدايى كه جز او معبودى نيست ، گردنت را مىزنيم . گفت : اگر چنين كرديد ، من بنده خدا ، و برادر رسول اويم . گفت : بيعت كن . گفت : اگر بيعت نكنم ؟ گفت : در اين صورت ، به خدايى كه جز او معبودى نيست ، گردنت را مىزنيم . على عليه السّلام رو به قبر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله كرد و گفت : يا ابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى ، پس بيعت كرد و به پا خاست . « 1 »
هامش
( 1 ) المسترشد فى امامة على بن ابى طالب ، صص 65 - 66 .