من دست سمت راستى خود را گرفتم و پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت : معاوية بن ابى سفيان . سپس دست سمت چپى را گرفتم و پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت :
عمرو بن عاص . در يك روايت ديگر گفت : سهيل بن عمرو ، در روايت سوم آمده كه گفت : سبحان اللّه ، مرا نمىشناسى ؟ من فلانى پسر فلانى هستم . او مردى از هوازن بود . به عقيدهء راوندى ، او خالد بن وليد بود . حذيفه مىگويد :
من اين كار را كردم كه مبادا مرا شناسايى كند . از اين رو من پيش دستى كردم .
لختى در ميان آنان ماندم . آنگاه به ميان بنى كنانه و قيس رفتم و آنچه را كه رسول خدا ( ص ) مرا فرموده بود ، گفتم . آنگاه وارد اردوگاه احزاب شدم .
نزديكترين گروه به من ، بنى عامر بودند . عامر بن علقمه صدا مىزد : اى بنى عامر ، باد مرا كشت ، من به پشت افتادهام . آنان را باد شديدى ( طوفان ) در بر گرفته بود .
عامر يارانش را صدا زد . وقتى يارانش اين وضع را ديدند ، گفتند : اى بنى عامر ؛ كوچ كنيد ، كوچ كنيد ، شما را در اينجا تاب مقاومت نيست .
طوفان در اردوى مشركان مىوزيد و يك وجب از آن بيرون نمىرفت . به خداى سوگند ، صداى سنگريزهها را در باروبنه آنان مىشنيدم كه در اثر باد به آنها اصابت مىكرد . نزديكهاى صبح فرياد مىزدند : قريش كجايند ؟ سران مردم كجايند ؟ آنها مىگفتند همين بود كه ديشب شنيديم . سپس گفتند :
بنى كنانه كجا هستند ؟ گفتند : همين بود كه ديشب شنيديم . قيس كجايند ؟ پس مىگفتند همين بود كه ديشب شنيديم .
وقتى ابو سفيان اين وضعيت را ديد ، دستور داد كه بار كنند . احزاب بار كردند و طوفان بر آنان چيره شد و اموالشان را در هم پيچيده بود . ابو سفيان را ديدم كه بر شتر دسته بستهاش سوار شد آن را به حركت مىآورد و حيوان نمىتوانست برخيزد تا اين كه دستش را باز كرد .
حذيفه به سوى رسول خدا ( ص ) بازگشت . در ميانه راه به بيست يا فقط دو سوار رسيد . آنان به وى گفتند : به يارت بگو كه خداوند متعال او را با لشكريان
الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي ) — صفحة 687
مساهمون: السيد جعفر مرتضى العاملي
ص٦٨٧