تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي ) — صفحة 686

مساهمون:

ص٦٨٦
وقتى پيغمبر ( ص ) حذيفه را صدا زد ، او از ترس محكم روى زمين نشست . حضرت او را فرمود كه برخيزد . حذيفه برخاست . رسول خدا ( ص ) به او فرمود : « در ميان احزاب خبرى است . از آنان برايم خبرى بياور » در روايتى هست كه فرمود : « خداوند به من خبر داده كه باد را بر قريش فرستاده و آنان را به هزيمت كشانده است » . حذيفه از سرما بهانه آورد . حضرت به او فرمود : « ترا از سرما و گرما باكى نباشد تا به نزد من بازگردى » . حذيفه بهانه آورد كه از اسارت و مثله شدن مىترسيد ؛ حضرت فرمود : « اسير نخواهى شد » . پس حذيفه بيرون رفت و پيامبر ( ص ) برايش دعا كرد و ترس و سرما از او دور شد . حذيفه مىگويد : من رفتم گويى در ميان حمام راه مىپيمودم . « 1 » حضرت مرا خواست و فرمود : حذيفه ، در ميان آنان هيچ كارى انجام مده تا به نزد من برگردى . در يك روايت هست كه حضرت به او فرمود : به نزد قريش برو و به آنان بگو : اى گروه قريش ، مردم مىخواهند ، فردا بگويند قريش كجاست ؟ فرماندهء مردم كجاست ؟ سردمداران و سران مردم كجايند ؟ سپس شما را پيش دارند تا جنگ كنيد و فقط شما كشته شويد . سپس به ميان بنى كنانه برو و بگو ( همان سخن سابق را به او فرمود . در مورد قيس همچنين تعليم داد ) . حذيفه رفت تا به احزاب نزديك شد و مرد سياه بزرگى ديد كه گروهى در در مورد آتشى فروزان ، گرد او نشسته‌اند و احزاب از در مورد او پراكنده شده بودند و او مىگفت : كوچ كنيد ، كوچ كنيد . حذيفه پيش از آن ابو سفيان را نمىشناخت . تيرى برگرفت تا به او بزند . به ياد سفارش پيامبر ( ص ) افتاد . پس خوددارى كرد . او مىگويد : وقتى در ميان جمع نشستم ، ابو سفيان احساس كرد كه بيگانه‌اى در ميان آنان وارد شده است و از اين رو گفت : هر يك از شما ، دست همنشين خود را بگيرد .
هامش
( 1 ) . تفسير قمى ، 2 / 187 ؛ بحار الانوار ، 2 / 231 ؛ الخرائج و الجرائح ، 1 / 157 .