تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي ) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨
سه خصلت دعوت نكند ، مگر اين كه يكى را بپذيرم . عمرو گفت : چنين است . على ( ع ) فرمود : من نخست تو را به اسلام دعوت مىكنم كه شهادت دهى ، لا إله الا اللّه و محمّدا رسول اللّه و تسليم پروردگار جهانيان باشى . عمرو گفت : برادرزاده ، از اين درگذر . على ( ع ) گفت : دوم اين كه به سرزمين خودت برگردى . اگر محمّد رستگار باشد ، تو در پناه او به سعادت مىرسى و اگر جز اين باشد ، آنچه تو مىخواهى ، ديگران انجام خواهند داد . عمرو گفت : اين چيزى است كه زنان قريش هرگز در آن باره سخن نخواهند گفت ؛ من عهدى كرده‌ام و بايد به آن وفا كنم ، روغن ماليدن بر خود را حرام كرده‌ايم . سومى چيست ؟ على ( ع ) فرمود : جنگ . عمرو خنديد و گفت : اين ديگر خصلتى است كه گمان نمىكردم ، كسى از عرب دربارهء آن مرا به بخل متهم كند . تو كيستى ؟ على ( ع ) فرمود : من على پسر ابو طالب هستم . عمرو گفت : برادرزاده ؛ عموهايت از تو مسن‌تر هستند . من خوش ندارم كه خون تو را بريزم . على ( ع ) گفت : ولى من به خدا قسم كه دوست دارم ، خون تو را بريزم . عمرو خشمگين شد و از اسب فرود آمد و آن را پى كرد . . به روايت شيخ مفيد ، عمرو گفت : من خوش ندارم كه مرد بخشنده‌اى چون ترا بكشم ، خصوصا كه پدرت همنشين من بود . به روايت ابن ابى الحديد ، عمرو به غيرت آمد و گفت : هرگز گمان نمىكردم كسى از عرب چنين تقاضايى از من بكند و همان دم از اسب خود فرود آمد و آن را پى كرد و گفته شده : بر چهرهء اسب كوفت و اسب گريخت . آن دو در آوردگاه به نبرد پرداختند ؛ چنان گرد و خاك شد كه آن دو را از ديده‌ها پوشيده داشت تا آن كه مردم از ميان گرد و خاك صداى بلند تكبير شنيدند و دانستند كه على ( ع ) او را كشته است . گرد و خاك فرو نشست ، على ( ع ) بر سينهء عمرو نشسته بود و سر عمرو را مىبريد . همراهان عمرو گريختند تا از خندق عبور كردند . به روايت قمى ، على ( ع ) سر عمرو را برداشت و به سوى رسول خدا ( ص ) آمده در حالى كه در اثر ضربت عمرو از سرش خون مىآمد ، و قطرات خون از شمشير حضرت مىچكيد . على ( ع ) در همان حال كه سر عمرو را در دست داشت ، مىخواند :