را چنين ثبت كردهاند :
سلمان ، حذيفه ، نعمان بن مقرن ، عمرو بن عوف و شش نفر از انصار در زمينى به طول چهل ذراع مشغول حفر خندق بودند . ناگهان به صخرهاى رسيدند كه تيشه را شكست ، ولى از جا كنده نشد . داستان را به عرض پيغمبر ( ص ) رساندند .
مطابق روايت ديگرى ، عمرو بن عوف گفت : همچنان زمين را مىكنديم تا به محلى در نزديكى ذباب رسيديم . در آنجا به صخرهاى برخورديم كه كلنگ ما را شكست ، امّا نتوانستيم آن را از جا درآوريم . از سلمان درخواست كردند كه قضيه را به رسول خدا ( ص ) خبر دهد تا اگر مصلحت بداند ، يا . . . از آن دست برداريم . و يا هرطور مىفرمايد ، عمل كنيم . چه نمىخواهيم كه از نقشهء او روى بگردانيم .
سلمان به حضور پيغمبر ( ص ) رسيد كه در آن هنگام بالاى كوه ، مشغول نصب خيمهء تركى براى خود بود . چون سلمان اين قضيه را به حضرت گفت ؛ رسول خدا ( ص ) با او پايين آمد . در حالى كه از فرط گرسنگى ، سنگى به شكمش بسته بود . سه روز بود كه مسلمانان چيزى نخورده بودند و هر نه نفر در كنار خندق ايستاده بوديم .
در روايت ديگرى از سلمان است كه گفت : در گوشهاى از خندق مشغول كندن بودم كه به زمين سختى رسيدم . رسول خدا ( ص ) در نزديكى من حضور داشت . وقتى ديد كلنگ مىزنم و زمين سخت است ، كلنگ را از من گرفت و يك ضربه زد . صدايى بلند شد و برقى از آن به هوا خاست كه مدينه را روشن كرد . رسول خدا ( ص ) تكبير گفت . مسلمانان هم تكبير گفتند . بار دوم و سوم نيز كلنگ را به زمين زد و هرگاه صداى آن به هوا خاست .
رسول خدا ( ص ) دست سلمان را گرفت و بالاى كوه رفت . سلمان دربارهء آنچه كه خود و مسلمانان ديدند و علّت تكبير حضرت ، سؤال كرد .
پيامبر ( ص ) فرمود كه با برق نخست كاخهاى حيره و شهرهاى كسرى برايش روشن شد و جبرئيل به او خبر داد كه امّت حضرت بر آنجا غالب خواهند شد . در ضربهء دوم ، كاخهاى سرخ روم برايش روشن شد و جبرئيل خبر داد كه امّتش بر آنجا سيطره خواهد يافت .
الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي ) — صفحة 577
مساهمون: السيد جعفر مرتضى العاملي
ص٥٧٧