لازم مىدانيم پيش از نقد و بررسى اين موضوع ، روايت مطالبه اموال بنى نضير را در اينجا بياوريم . البته در اين روايت مطالب نادرستى هم هست كه خواننده محترم به روشنى درمىيابد . هدف ما بيان اعتراف و تصريح خود آنان به اين نكته است . ابو بكر جوهرى مىگويد : ابو زيد ، از قول عثمان بن عمر بن فارس ، از يونس ، از زهرى ، از مالك بن اوس بن حدثان براى ما نقل كرد كه مىگفته است :
روزى پس از برآمدن آفتاب ، عمر بن خطّاب مرا احضار كرد ، پيش او رفتم ، بر تختى كه روى ريگها بود و فرشى گسترده نبود ، بر پشتى چرمى تكيه داده بود . به من گفت : مالك ، گروهى از قوم تو كه خانواده دارند ، به مدينه آمدهاند . براى ايشان پرداخت مالى را فرمان دادهام ، آن را ميان ايشان تقسيم كن . گفتم : اى امير المؤمنين ، اين كار را بر عهدهء ديگرى واگذار فرما . گفت : اى مرد ، خودت تقسيم كن ، در همين حال يرفأ خدمتكار عمر آمد و گفت : عثمان و سعد و عبد الرحمن و زبير اجازهء ورود مىخواهند ، آيا اجازه مىدهى ؟ گفت : آرى و اجازه داد تا ايشان آمدند . اندكى بعد يرفأ آمد و گفت : على و عبّاس اجازه ورود مىخواهند ، اجازه مىدهى ؟ گفت : آرى ، بگذار بيايند . چون آن دو وارد شدند ، عبّاس گفت : ميان من و اين مرد يعنى : على - قضاوت كن . آن دو دربارهء املاك فراوانى كه خداوند به رسول خود از اموال بنى نضير ارزانى فرموده بود ، اختلاف داشتند . عبّاس و على پيش عمر به يكديگر سخنان درشت گفتند ( ؟ ! ! ) عبد الرحمن گفت : اى امير المؤمنين ؛ ميان آن دو قضاوت كن و يكى را از ديگرى آسوده ساز . در اين هنگام عمر گفت : شما را به خدايى سوگند مىدهم كه آسمانها و زمين به فرمان او بر جاى است ؛ آيا مىدانيد كه رسول خدا ( ص ) فرموده است ، ما ارث نمىگذاريم . آنچه از ما بماند ، صدقه است . گفتند : آرى ، چنين بوده است . ( اين مطلب از نظر شيعه مردود است . ) آنگاه عمر رو به عبّاس و على كرد و گفت : شما را به خدا سوگند مىدهم آيا اين موضوع را مىدانيد ؟ گفتند : آرى . عمر گفت : من اينك در اين باره براى شما توضيح مىدهم كه خداوند تبارك و تعالى در اين فىء پيامبر خود را به چيزى ويژه فرموده است كه آن را به
الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي ) — صفحة 435
مساهمون: السيد جعفر مرتضى العاملي
ص٤٣٥