كنيد ، شما را در اينجا سكونت مىدهيم . عبد اللّه بن عمر براى سركشى زمين خود به آنجا رفته است . شبانه به او يورش برده و دست و پاهايش را بستهاند . در خيبر دشمنى غير از آنان زندگى نمىكند . آنان دشمنان ما هستند و ما آنان را متهم مىدانيم . من تصميم گرفتهام كه آنان را تبعيد كنم . هنگامى كه عمر تصميم قطعى براى اخراج يهوديان گرفت ، يكى از بنى حقيق ( از پيشوايان يهود ) در اعتراض به اين تصميم عمر گفت : آيا در حالى كه محمّد ما را در آنجا تثبيت كرده ، تو ما را به ترك آن وامىدارى ؟ عمر گفت : آيا خيال مىكنى اين گفتهاش را از ياد بردهام كه گفت : اگر شب به شب شتر بچههايت برايت برقصند ، چه خواهى كرد ؟
گفت : اين يك شوخى كوچك بود كه محمّد كرد . عمر پاسخ داد :
دشمن خدا ، دروغ مىگويى . سپس آنان را اخراج كرد . « 1 »
همانگونه كه ملاحظه مىكنيد اين روايت تصريح دارد كه تبعيد يهوديان از خيبر ، ديدگاه خود خليفه بوده است ، نه اجراى فرمان رسول خدا ( ص ) . آنچه موجب شد ، خليفه چنين تصميمى اتخاذ كند ، رفتارى است كه گمان مىبرد ، يهوديان نسبت به فرزندش عبد اللّه روا داشتهاند .
بديهى است كه اين پندار نمىتواند براى انجام چنين اقدامى كافى باشد .
مىدانيم كه در عهد رسول خدا ( ص ) نيز يهوديان متهم شدند كه عبد اللّه بن سهل را در خيبر كشتهاند .
رسول خدا ( ص ) آنان را متهم كرد ، امّا يهوديان نپذيرفتند و اعلام كردند كه ما وى را نكشتهايم . پس خود آن حضرت ديهء وى را پرداخت ، ولى يهوديان را
هامش
( 1 ) . صحيح بخارى ، 2 / 77 - 78 ؛ بنگريد : كنز العمّال ، 4 / 324 ؛ وفاء الوفاء ، 1 / 320 ؛ تاريخ الاسلام ( ذهبى ) ، 1 / 352 - 353 ؛ البداية و النهايه ، 4 / 200 ، 220 ؛ الاكتفاء ، 2 / 271 ؛ المغازى ، 2 / 716 ؛ سيرهء ابن كثير ، 3 / 416 ؛ سيره حلبى ، 3 / 57 - 58 ؛ سيره ابن هشام ، 3 / 378 ؛ مسند احمد ، 1 / 15 ؛ زاد المعاد ، 2 / 79 .